🖋 بهار چوپان
برای یک لحظه تصور کنید روسها آن اشتباه تاریخیِ اشغال افغانستان را مرتکب نمیشدند و زنجیره حوادثی که پس از آن به راه افتاد، اصلاً اتفاق نمیافتاد.
تصور کنید احمدشاه مسعود هرگز اسلحه به دست نمیگرفت و فرمانده مسعود نمیشد.
تصور کنید استاد برهانالدین ربانی همچنان در کرسی استادی دانشگاه کابل باقی میماند و هیچگاه رهبر جمعیت اسلامی و سپس رئیس دولت اسلامی افغانستان نمیشد.
حالا یک قدم جلوتر برویم؛ اگر این دو شخصیت اصلاً در متن آن تحولات سیاسی و اجتماعی ظهور نمیکردند، تکلیف این همه «منتقد»، جامعهشناس، مورخ، پژوهشگر و نویسندهای که از یازدهم سپتامبر تا یازدهم سپتامبر، بخش قابل توجهی از وقت و انرژی خود را صرف بازخوانی کارنامه مسعود و ربانی فقید میکنند، چه میشد؟
این دوستان درباره چه چیزی مینوشتند؟ چه کسی را متهم میکردند؟ چه پروندهای را هر هفته از آرشیو بیرون میکشیدند؟ و مهمتر از همه، اگر میزان لایک و کامنت تا این اندازه با تعداد اتهامها و نارواهایی که به آدرس این دو نفر گفته میشود رابطه مستقیم دارد، آنوقت ظاهراً یک بحران بزرگ اقتصادی هم پیش میآمد: بحران کمبود موضوع برای تولید محتوا!
اما طنز ماجرا اینجاست که در میان این جماعت، کسانی هم هستند که ادبیات و لحنشان، خواسته یا ناخواسته، نوعی همصدایی غیرمستقیم با طالبان را تداعی میکند.
این در حالی است که برخی از همین افراد، شاهد تحقیر، توهین، تبعیض و انواع ظلم و نارواهایی هستند که طالبان بر مردم و بهویژه بر «قوم» خودشان تحمیل میکنند. اما ظاهراً محاسبه سادهای در کار است: سخن گفتن علیه طالبان، حتی در لندن و برلین و در امنترین گوشههای غرب، ممکن است هزینه داشته باشد؛ اما تاختن به مسعود و ربانی، هم کمهزینهتر است، هم مخاطب دارد، هم لایک میآورد و هم گاهی تحسین هواداران طالبان را نصیب آدم میکند.
پس چرا دقدل را جای دیگری خالی کرد؟ اینجاست که بعضیها ظاهراً به یک فرمول سیاسی بسیار ابتکاری رسیدهاند: اگر با حامیان و هواداران طالبان همنوا شویم و به ساحت مسعود و ربانی بیحرمتی کنیم، شاید طالبان هم متوجه شوند که ما «آدمهای بدی» نیستیم!
به عبارت دیگر، شاید بتوان با تکرار ادبیات دشمن درباره دشمنان او، برای خود کارت «دشمنِ دشمن» صادر کرد؛ با این امید که روزی این کارت به «دوست» ارتقا پیدا کند!
نگارنده به این نتیجه رسیده است که در مورد برخی افراد مشخص که خود را روشنفکر و منتقد معرفی میکنند، «افشار، افشار» گفتن و تاختن مداوم به مسعود، بیش از آنکه یک نقد تاریخی مستقل باشد، گاهی شبیه یک چراغ سبز سیاسی به طالبان است.
پیام ضمنی ظاهراً چنین است: «دشمن مشترک ما ربانی و مسعود بودند؛ پس اگر ما هم مانند شما به آنها حمله کنیم، شاید متوجه شوید که میتوانیم در یک جبهه مشترک قرار بگیریم.»
و اینجاست که ضربالمثل معروف «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است» وارد صحنه میشود؛ البته با یک تفاوت کوچک: در این نسخه افغانی، ظاهراً هنوز معلوم نیست این دوستی از کجا شروع میشود و قرار است در کدام مرحله به ترحم و توجه طالبان ختم شود!
به همین دلیل، هر یادداشت، ویدیو یا مقالهای که این دسته افراد، پس از گذشت چند دهه، دوباره به گذشته برمیگردند و با حرارت به ربانی و احمدشاه مسعود میتازند، لزوماً نباید صرفاً به عنوان یک نقد تاریخی خوانده شود.
گاهی باید پرسید پشت این همه اصرار برای باز کردن دوباره پرونده مسعود و ربانی، چه چیزی پنهان است؟
آیا واقعاً دغدغه تاریخ است؟
یا نوعی تلاش برای جلب توجه کسانی که امروز قدرت را در دست دارند؟
اگر چنین باشد، آنوقت این نوشتهها و ویدیوها بیش از آنکه نقد تاریخ باشند، شاید نوعی «درخواست ترحم» با زبان روشنفکرانه باشند؛ پیامی غیرمستقیم به طالبان که:
«ببینید، ما هم دشمنان شما را میزنیم؛ فقط لطفاً ما را در فهرست دشمنان خودتان نگذارید.»
و شاید طنز تلخ تاریخ همین باشد: کسانی که قرار بود منتقد قدرت باشند، گاهی چنان نگران خوشایند قدرت میشوند که در نهایت، به جای نقد صاحبان قدرت، مشغول تسویهحساب با مردگان میشوند.











