🖋 روایت جنرال محمد هابیل هابیل دستیار مارشال فهیم:
مسعود به نجیب گفت؛ با ما برویم بعدها هرکجا که خواستی روانت میکنیم. نجیب نپذیرفت و به طالبان اعتماد کرد.
روز یکشنبه، ۶ میزان ۱۳۷۵، برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۹۹۶، بین عصر و شام، در آخرین روز حکومت مجاهدین در کابل، جنگ تنها در استقامت خط سرک پلچرخی بهشدت ادامه داشت. هوای کابل نیز از هر سو پر از دود و خاک بود. در سایر خطوط دفاعی شهر، از جمله ارغندی و مسیر منتهی به میدانشهر، گلباغ و ریشخور، تپههای خیرآباد در غرب کابل، سنگنوشته در مسیر منتهی به چهارآسیاب و بند غازی، وضعیت نسبتاً آرام بود.
جنگ با شدت و قوت خود در خط سرک پلچرخی، همراه با گاهی عقبنشینی و گاهی مقاومت، ادامه داشت. ما با فهیم صاحب بالای تپهای مشرف به شفاخانه چهارصد بستر سابق، که اخیراً به نام «سردار محمد داوود خان» مسما شده بود، قرار داشتیم.
نتیجه نهایی وضعیت جبهه تقریباً معلوم بود. آن زمان، آمرصاحب شهید در قرارگاه جبلالسراج حضور داشتند و از طریق تماسهای مخابره، لحظهبهلحظه، هم از من و هم از سایر شبکههایی که درگیر جنگ بودند، مرتب و مسلسل احوال میگرفتند و سؤال میکردند.
آمرصاحب به من گفتند:
«به فهیم خان بگو از این بیشتر دیگر بودنت آنجا ضرور نیست. کمی عقب بیا تا بتوانی درست و با فکر جمع، سوق و اداره کنی.»
من پیام آمرصاحب را برای مارشال صاحب، که مصروف صحبت با فرمانده ملا صبور و فرمانده مؤمنشابه بود، رساندم.
وقتی صحبتشان با فرماندهان نامبرده تمام شد، در مخابره خطاب به آمرصاحب صدا کردند:
«۲۵، طارق، میشنوی؟»
جواب دادند و همزمان گفتند:
«طارق ۲۵، به گوش هستم. وضعیت چطور است؟»
بعد از تشریح وضعیت توسط فهیم صاحب و توضیح اینکه دامنه جنگ به کجا رسیده است، آمرصاحب ادامه دادند:
«در این صورت و در همچو یک وضعیت، تو دیگر آنجا نباش. پایین شو، بیا در نزدیکی دامنه کوتل خیرخانه جابهجا شو تا از همانجا بتوانی با فکر آرام به کارها رسیدگی کنی.»
فهیم صاحب گفتند:
«بله، درست است؛ اما مه به خاطری اینجا تا حال ماندهام که آخرین کنترول صورت بگیره تا یک فرصت برای برادرانی که در دیگر نقاط کابل در خطوط هستند مساعد شود، ساحات را تخلیه کنند و بهصورت امن بیرون شوند. اگر خدایناخواسته خط از این استقامت بهسرعت پیش بیاید، آن وقت فرصت و مجال برآمدن امن به بچهها نمیماند و خدایناخواسته همه اسیر میشوند.»
آمرصاحب گفتند:
«خوب است، اما دقت شود و خودت را هم به جای مطمئنتری برسان.»
منظور آمرصاحب نیز مشابه هدف فهیم صاحب بود. فهیم صاحب به خاطر مجاهدین سایر کمربندهای دفاعی، که با تغییر و پیشروی از طرف جاده حوزه نهم، همه دیگر در شهر گیر میافتادند، در آنجا مانده بود و آمرصاحب نیز بهشدت نگران گیر افتادن فهیم صاحب بودند.
نیم ساعت دیگر در آن بلندی ماندیم. بار دیگر آمرصاحب صدا کردند. اینبار، بهخاطر عجلهای که داشتند، حتی نام شبکه ما را نگرفتند و مستقیم صدا کردند:
«هابیل! هابیل! خالد، میشنوی؟»
جواب دادم:
«میشنوم، صاحب!»
پرسیدند:
«کجا رسیدید؟»
من ناگزیر راست را گفتم:
«آمرصاحب، بالای همین تپه هستیم و تا هنوز حرکت نکردهایم.»
آمرصاحب دوستان نزدیک به خود را گاهی، اگر کمی قهر میشدند، «آغازاده» خطاب میکردند.
به من گفتند:
«آغازاده را بگو که برایت گفتم بیا عقبتر و جای مطمئنتر.»
فهیم صاحب که صدای آمرصاحب را شنیده بودند، گفتند:
«برایش بگو درست است، حرکت میکنیم.»
من از قول فهیم صاحب به آمرصاحب اطمینان دادم که حالا پایین میشویم.
چند دقیقه طول کشید. مارشال صاحب به مسئول محافظین و موترها گفتند:
«آماده شوید، برویم.»
موقع حرکت، مارشال صاحب با توجه به وضعیت خاص و دشوار، در کمال ناباوری گفتند:
«یک بار تا دفتر امنیت برویم. تا نماز عصر خود را آنجا نخوانم، از کابل نمیبرآیم.»
ما به کوچههای وزیر اکبرخان رسیده بودیم که بار سوم آمرصاحب صدا کردند. جواب دادم:
«میشنوم.»
به اصطلاح همیشگیشان گفتند:
«گوشی را به نفر اولت بده.»
چون در بین موتر و در پهلوی فهیم صاحب نشسته بودم، فهیم صاحب مخابره را به دست گرفتند. صدا کردند:
«خالد، طارق، میشنوم!»
پرسیدند:
«چه کردین؟»
مارشال صاحب جواب دادند:
«از تپه پایین شدیم و میرویم طرف کوتل خیرخانه.»
در اینجا، از تصمیمشان برای رفتن به دفتر و خواندن نماز عصر یادآوری نکردند.
آمرصاحب گفتند:
«درست است.»
سپس افزودند:
«با استفاده از فرصت، یک بار به همو آشنایت احوال بده. از طرف ما وضعیت برایش گفته شود و از پلان ما که میخواهیم از کابل برآییم، باخبر شود. تصمیم او چیست و چه میخواهد؟ اگر او نیز قصد خارج شدن دارد و میخواهد همراى ما برآید، ما هر جایی که رفتیم، آماده انتقالش همراى خود ما هستیم. باز در آینده، هر رقمی که نظرش بود، میتواند تصمیم بگیرد.»
منظور آمرصاحب، داکتر نجیبالله، رئیسجمهور سابق، بود که تا آن زمان در دفتر سازمان ملل متحد پناهنده بود و در آنجا بودوباش داشت.
فهیم صاحب به آمرصاحب گفتند:
«بسیار خوب، نقطه را متوجه شدید. من هم هیچ یادم نبود. خوب است، برایش احوال میدهم.»
وقتی ما به داخل محوطه امنیت ملی رسیدیم، به من گفتند:
«داکتر مصباح و آغاصاحب را بگو دفتر بیایند.»
داکتر مصباح شهید، آن زمان مسئول محافظت امنیت خط سیر رئیس عمومی امنیت ملی بودند. آغاصاحب، که الحمدلله اکنون حیات هستند و میتوانند راجع به این جریان معلومات بیشتر و بهتری ارائه دهند، آن زمان از جانب امنیت ملی مسئول تأمین امنیت دفتر سازمان ملل، محل بودوباش داکتر نجیب، بودند.
فهیم صاحب مستقیم داخل دفتر شدند. اتفاقاً از آن دو نفر، شهید داکتر مصباح در جمع ما حضور داشت و آغاصاحب نیز که تا آن دم در محل وظیفه خود حاضر بود و در نزدیکی امنیت ملی قرار داشت، از راه رسید.
فهیم صاحب برایشان گفتند:
«هر دو بروید نزد داکتر نجیب و برایش از طرف آمرصاحب و من سلام برسانید. از وضعیت موجود، هرچند خبر داشته باشد، باز هم برایش تشریح کنید؛ و تصمیم ما را که قصد برآمدن از کابل را داریم، نیز بگویید.
آمرصاحب میگوید اگر داکتر صاحب علاقهمند برآمدن از کابل است، ما آمده هستیم. بدون هیچ نگرانی، شما را با خود میبریم؛ زیرا مبادا در اینجا اتفاقی برایتان بیفتد. اگر با ما میرود، در روزهای آینده، وضعیت را دیده، اگر میخواست با ما بماند یا به هر جای دیگری برود، تسهیلات لازم را فراهم میکنیم و از این ناحیه خاطرشان کاملاً جمع باشد.»
فهیم صاحب یادآور شدند:
«برایشان بگویید فهیم در دفتر خودش، در همین همسایگی شما، منتظر تصمیم شماست و وقت هم خیلی محدود است.»
آنها به وظیفهای که مأمور شده بودند، حرکت کردند.
از طرف دیگر، ما که هنوز در داخل قصر امنیت ملی بودیم، جنگ در ساحه موجکوتاه، جایی که بعدها تلویزیون ژوندون در آن مرکزیت داشت، رسیده بود؛ طوری که مرمیهای خفیف جنگ بالای سر ما در محوطه قصر امنیت دولتی میرسید.
فهیم صاحب رفتند وضو بگیرند و نماز عصر بخوانند. طبیعتاً، مارشال صاحب بسیار آرام و طولانی وضو میگرفتند. اینجا نیز با بسیار آرامش، گویی یک وضعیت بسیار نورمال و آرام است، در حال وضو گرفتن بودند؛ در حالی که هر لحظه احتمال میرفت جنگ به دروازههای امنیت ملی برسد.
همچنان مارشال صاحب در حال وضو بودند که برادران از نزد داکتر نجیب از راه رسیدند و چند دقیقهای منتظر ماندند تا فهیم صاحب از گرفتن وضو فارغ شدند.
در حالی که دستمال سفیدی در دست داشتند و صورت خود را خشک میکردند، از برادران پرسیدند:
«چه کردید؟ داکتر را دیدید؟»
آنها گفتند:
«بله، جناب فهیم صاحب.»
«به داکتر نجیب پیام و سلام آمرصاحب و شما را رسانیدیم. به دقت گوش کردند و در اخیر، ضمن آنکه از این یادآوری و احوال آمرصاحب و شما بسیار خوشحال شدند، گفتند:
«به انجینر صاحب مسعود و فهیم صاحب سلام برسانید و از جانب من مراتب سپاس و تشکری را برای هر دویشان وسیله شوید. بگویید باز هم بسیار تشکر و سپاس از اینکه من در یاد تان بودم.
از اینکه من در دفتر سازمان ملل هستم، انشاءالله نگرانی وجود ندارد. من همینجا میمانم تا دیده شود که در آینده چه میشود.
یک موضوع را برای انجینر صاحب مسعود و فهیم جان اطمینان دهید که اگر خدا خواست، چند روز بعد یک خدمت کلانی برای شما خواهم کرد.»
مارشال صاحب به من گفتند:
«آمرصاحب را وصل کن.»
صدا کردم. آمرصاحب جواب دادند.
مارشال صاحب جواب داکتر نجیب را به آمرصاحب انتقال دادند.
گفتند:
«مطابق هدایت شما، من داکتر مصباح و آغاصاحب را پیش داکتر نجیب فرستادم. پیام شما را برایش رساندند و وی از احوال ما و شما برایش خوش شده و گفته است اینکه من در اینطور شرایط در خاطر تان بودهام، تشکر و سپاس؛ و هیچگاهی این لطف شما را فراموش نخواهم کرد. اما در حال حاضر تصمیم من همین است که همینجا میمانم. انشاءالله از آنجایی که اینجا دفتر سازمان ملل متحد است، خطری متوجه من نخواهد بود و در دو، سه روز آینده مطمئن هستم که یک خدمت کلان برای شما خواهم کرد!»
آمرصاحب گفتند:
«خوب شد. پیام و احوال ما و آمادگی ما برای انتقالش، مطمئناش، برایشان رسید. آن طرف، خودش بهتر میداند.»
در اینجا، وقتی مخابره آمرصاحب قطع شد، دوباره مارشال صاحب به همان دو برادر گفتند:
«یک بار دیگر نزد داکتر بروید و برایش یک بار دیگر از جانب من بگویید که در این وضعیت و با توجه به تحولی که در راه است، هیچ تضمینی وجود ندارد. اینکه حالت چگونه خواهد شد و وضع به کدام سمت پیش خواهد رفت، اعتباری نیست. بگویید این بار مشخص، فهیم ما را فرستاد تا برایتان بگوییم: بیایید همراى ما بروید!»
این دو نفر دوباره برگشتند.
دوستانی که این نوشته را میخوانید، اکثراً ممکن است بدانید که فاصله بین ما و دفتر ملل متحد، فقط یک سرک بود و بس.
وقتی آنها رفتند، فهیم صاحب به نماز ایستاد تا نماز عصر را، که کمی از وقت آن نیز گذشته بود، ادا نمایند.
در جریان نماز، تلفن چهارشمارهای روی میز زنگ خورد. جواب دادم. داکتر مصباح شهید بود، از دفتر سازمان ملل.
گفت:
«هابیل جان، میشنوی؟»
جواب دادم:
«بله.»
گفت:
«به داکتر صاحب حرفهای فهیم صاحب را گفتم؛ اما داکتر صاحب همان حرفهای پیشین خود را تکرار کرد و نمیخواهد با ما و شما برآید. ما چه کنیم؟»
من منتظر ماندم تا مارشال صاحب، که در رکعت اخیر نمازشان بودند، فارغ شوند. وقتی فارغ شدند، به مصباح شهید گفتند:
«یک بار دیگر برایش بگو که از جانب ما و آمرصاحب، همانطور که در پیام آمرصاحب نیز واضح بود، هیچ نگرانی نداشته باشد. اگر قبول نکرد، باز خودت بیا؛ اما به آغاصاحب، مسئول امنیت دفتر، بگو در محل وظیفه خود باشد.»
مارشال صاحب نماز را تمام کردند و در لحظههای بسیار حساس و پرمخاطره منتظر آخرین حرف داکتر نجیب بودند. پنج، ده دقیقه بیشتر نگذشته بود که داکتر مصباح شهید برگشت و آمد.
گفت:
«بار سوم به داکتر نجیب گفتم.»
او گفت:
«به فهیم صاحب سلام بگو و برایش بگو: نجیب گفت تا که زنده هستم، ممنون لطفتان خواهم بود. تشکر زیاد. نگران من نباشد. برایشان آرزوی موفقیت و صحت دارم.
اما یک خواهش دارم؛ اگر لطف کنند، همین دو محافظ از بچههای پنجشیر را که اینجا همراى من در این مدت بودهاند، با من بمانند. من انشاءالله متوجهشان میباشم.
فهیم صاحب گفتند:
«به آغاصاحب از طرف من بگویید به آن دو محافظ بگوید که در هر صورت، داکتر نجیب را تا زمانی که خودش میخواهد، ترک نکنند.»
ما بعد از شنیدن آخرین خبر از جانب داکتر نجیبالله، در حالی که دامنه جنگ به چهارراهی مکرویان (چهارراه عبدالحق شهید) رسیده بود، امنیت را بهسرعت ترک کردیم و مطابق نظر آمرصاحب، به دامنه کوتل خیرخانه، جایی که محل فرقه شانزدهم بود و بعدها حوزه هفدهم پولیس در آنجا موقعیت داشت، رسیدیم.
متأسفانه، اتفاقات بعدی که بر داکتر نجیب در آن زمان رخ داد، همه در جریان هستیم.
مهم این است که باوجود همه مشغولیتها، حساسیت اوضاع و شدت جنگ، آمرصاحب موضوع را تا آخر پیگیری کردند و با چندین بار تماس و فرستادن افراد، برای داکتر نجیبالله فرصت و امکان خروج از کابل را فراهم کردند و در واقع، اتمام حجت نمودند.
این بود دقیقترین جریان و چگونگی درخواست آمرصاحب از داکتر نجیبالله برای خروج از شهر کابل.»











