🖋 عزیز الله آریافر
اگر داکتر نجیب میتوانست انسجام هردو شاخهی حزب را در زیر چتر وطنگرایی جدید و عاری از عنصرهای قومی و سمتی حفظ کند، امکان سقوط رژیم به آن شکل، به آسانی مقدور نبود.
نجیب همزمان با شش مشکل اساسی روبرو بود:
۱. قطع ناگهانی کمکها و پشتیانی اقتصادی و نظامی ماسکو؛ چیزی که رژیم به آن عادت داشت؛
۲. نارسایی مشروعیت داخلی و بینالمللی به عنوان میراث کمونزم و اتحاد شوروی و بیاعتمادی مجاهدان به برنامه مصالحهی ملی؛
۳. حملات مجاهدان، محاصرهی شهرها و نبود راههای امن تدارکاتی؛
۴. تضعیف ارتش و نیروهای رزمی در پیامد یک جنگ فرسایشی طولانی؛
۵. نابسندگی منابع داخلی در تامین دستگاه عظیم دولت به سبک شوروی؛
۶. استحالهی حزب از ادعای انترناسیونالستی، نخست به وطنگرایی و سپس تقسیم به خطوط زبانی، قومی، سمتی، محلی و سلیقهیی.
رژیم به بهرغم عبور موفقانه از پرتگاههای نخستین روزها و ماههای خروج ارتش شوروی، برونشدن از شوک تنهایی و دفاع مستقل بیهمراهی نیروهای خارجی، دفاع درخشان در جنگ جلالآباد و کسب اعتماد به نفس، سرانجام با دستان خودش سند سقوط و تسلیمی خود را امضاکرد. از میان عوامل بالا، ایجاد دوپارچگی قومی در حزب و تمایل جناحهای حزبی به مجاهدان همقوم خویش مهمترین عامل فروپاشی رژیم دموکراتیک خلق بود. نقش نجیب به عنوان رهبر حزب و دولت در این زمینه بسیار فربهتر از دیگران است.
رژیم داشت خوانهای خطر را یکی پس از دیگری عبور میکرد که بهناگاه در چالهی زبان و قومیت فروافتید. نجیب سرانجام با انحراف آشکار از اصول حزب به سنت قومپرستانهی اسلاف خویش بازگشت و ایستادگی سربازان و هموندان حزب خود را قربانی قومیت کرد.
با فروپاشی شوروی، رژیم زمان و گفتمان وجودی خود را از دست داد، اما با رهبری هوشمندانه و فرگشت سیاسی میتوانست در زمانی که از آنش نبود بهگونهی ائتلاف و یا مشارکت فعال در قدرت دوام آورد. حتا ممکن بود با ادامهی بقای خویش و ناامیدی غرب و همسایگان از سقوط رژیم توسط مجاهدان، دل آنها را به دست میآورد و ما شاهد دیسش حکومتی همچون حکومتهای جمهوریهای آسیای میانهی پس از شوروی از نوع غربی آن در افغانستان باشیم. هرچند غرب پس از فروپاشی شوروی و برآوردهشدن هدفش، نهتنها افغانستان را ترک کرد، بلکه آنرا فراموش کرد.
داکتر نجیب بهرغم رهبری موثر خود در دوسال نخست پس از خروج شوروی، در ادامه به حزب و اعضای حزب، آرمان مصالحه و سرانجام – با بیروننشدنش همراه با مجاهدان از کابل – به خودش و خانوانوادهاش خیانت کرد. او استعدادی بود که در توفان تاریک تعصب گرفتار شد و با اعتماد به اصل قومپرستانهاش کشته شد.
اما مرگی آنگونه فجیع و نامردانه دل هر انسانی را به درد میآورد؛ هرچند او خودش طراح فجیعترین مرگهای بیگناهان سرزمین ما بود.











