نویسنده: ملیحه افضلی
من، شیذر “صمیم”، دختریام زادهی خاک پررنج افغانستان؛ سرزمینی که روزگاری آن را «وطن» مینامیدم، اما اکنون زخمی است و دربندِ ظلم، خاموشی و فراموشی. آنجا، جایی بود که با رؤیاهایی کوچک، اما روشن زیستم؛ با صدای مادر که سحرگاهان آذان را آرام زمزمه میکرد و با لبخند خواهرانم که حتی در دل ناداری، امید را نقاشی میکردند.
اما این همه، در چشمبرهمزدنی فرو ریخت. وقتی گروه طالبان دوباره آمدند، نه تنها دیوار مدرسهام فرو ریخت، بلکه ستونهای رؤیاهایم نیز لرزیدند. دیگر دختر بودن، جرم بود؛ کتاب داشتن، گناه بود؛ صدای بلند، تهدیدی بود که باید خفه میشد.
من یکی از آن هزاران دختری بودم که به خیابان آمد. نه برای جنگ، که برای حقِ زیستن. اما پاسخی که گرفتیم، نه کلام بود و نه منطق؛ بلکه مشت بود، تفنگ، توهین و شکنجه.
روزی در یکی از همان اعتراضات، گروه طالبان مرا با چنان خشونتی کتک زدند که گویی میخواستند نه فقط تنم، بلکه صدایم را برای همیشه بشکنند. اما نشکستم. نشد که بشکنم.
آن روزها بود که تصمیم گرفتم از وطنم بروم؛ نه از ترس، بلکه برای بقا. برای حفظ آن بخش از خودم که هنوز رؤیای آزادی را در دل داشت. پیش از آن، من محصل سال اول دانشگاه بلخ بودم. تازه با شوق وارد صنف شده بودم. اما ناگهان به ما گفتند: «بروید، دو ماه بعد بیایید.» اما دو ماه بعد، خبری رسید که درِ دانشگاهها بر دختران بسته شده. همان لحظه پاهایم سست شد، گلویم را چیزی فشرد، انگار کسی امیدم را با دستان خالی خفه کرد.
اکنون در پاکستان هستم. در تبعیدی ناخواسته، با کولهباری از درد، اما هنوز وفادار به آن دخترک خُرد که در دل تالقان، روزی داکتر شدن را خواب میدید. نه داکتری در شفاخانههای مدرن، بلکه پزشکی ساده در قریههایی که مردم درد را با دعا تسکین میدهند.
در غربت، زندگی رنگ دیگری دارد. گاه خاموش، گاه پر از خشم و گاهی غرق در دلتنگی. من دیگر آن دختر شاد و بیخیال گذشته نیستم. حالا مبارز شدهام؛ اما نه فقط در بیرون. دو نوع جنگ در زندگیام جاریست: یکی بیرونی، با تبعیض، فقر و سیاستهای زنستیز؛ دیگری، نبردی درونسوز، با خاطراتی که رهایم نمیکنند، با بغضهایی که در گلو ماندهاند، و با سؤالاتی که شبها خواب را از چشمانم میگیرند.
برای تسکین این دردها، به دامن هنر پناه بردهام. با مورهدوزی، آن سوزندوزیهای ظریف مادربزرگانه که گویی هر نخ، زخمی از تاریخ زن افغانستان را میدوزد. با خواندن رمانهایی که مرا به دنیایی دیگر میبرند، به جهانی که زنان حق نفسکشیدن دارند. و با نوشتن، زیرا وقتی قلم به دست میگیرم، حس میکنم هنوز میتوانم زندگی را شکل بدهم.
در کنار اینها، به یادگیری زبان انگلیسی نیز پرداختهام. کورسهای آنلاین، دیکشنریهایی که شبها با شمع گوشی مرورشان میکنم. زیرا هر زبانی که یاد بگیرم، پنجرهایست به جهانی که در آن شاید رؤیاهایم طرد نشوند.
من هنوز میجنگم. هم با جهان بیرون که گاه به زنان چون من، فقط به چشم قربانی مینگرد؛ هم با درون خویش، که در سکوت، زخمهایی را حمل میکند که هیچکس نمیبیند. گاهی احساس میکنم تنهایم. اما بعد، صدای یک زن دیگر را میشنوم؛ در یک ویدیو، در یک نوشته، در یک مورهدوزی… و میفهمم که تنها نیستم.
من، شیذر، یک دختر مهاجر و پناهجو، هنوز ایستادهام. شاید رؤیایم دور باشد، شاید داکتر شدنم سخت شده باشد. اما هنوز خاموش نشدهام. هنوز قلبم میتپد برای همان قریههای دورافتاده، هنوز دستهایم میخواهند زخمها را التیام دهند.
زیرا باور دارم، تاریکی اگرچه طولانیست، اما هیچگاه ابدی نیست.











