🖋 میرویس امین
برخیها و شاید اکثراً فیلم کمدی “رضا مارمولک” را دیدهایم. در این فیلم صحنهای وجود دارد که رضا مارمولک در آن خودزنی میکند و به بخش صحی زندان منتقل میشود و در آنجا با یک روحانی همجوار میشود، روحانی در وجود رضا، نشان و علایمی از یک انسان عاصی، طغیانگر و رمیده را میبیند. انسانی که میخواهد عصیان عليه مناسبات موجود نماید. روحانی تلاش میکند تا رضا را تسکین کند و بر اساس همان حدیث معروف می گوید: ” به اندازهای انسان های روی زمین راه به سوی خدا وجود دارد”. رضا مارمولک در پاسخ به روحانی میگوید، آقا منبر رفتی! روحانی میگوید در کشورهای خارجی نیز به منبر میروند. در نتیجه رضا مارمولک از زندان به واسطه برتن کردن لباس های روحانی از زندان فرار میکند و به سمت مرز میرود تا از کشور بیرون شود. در مسیر مرز و در داخل ماشین به مجموعهای آدمهایی مواجه میشود که به سمت شهر شان می روند و همچنان منتظر روحانیی بودند که به تازگی امام جماعت شان تعیین شده بود. آنها با دیدن رضا مارمولک فکر میکنند که روحانی یا امام جماعت شان همین است. بالاخره با احترام بسیار به رضا مارمولک، آن را امام گفته پیشنماز می سازند و مارمولک هم با زرنگی بسیار این کار را انجام میدهد. کسی که اصلا نماز نمیخواند. این نکته مهمی است. بعد مارمولک در این شهر با کارها و فعالیتهای که انجام میدهد نمادی از انسان موثر و کارآمد و نهایت قابل توجه میشود. حلقات درسی و منبر برگزار میکند و دیگر آن عاصی بودن و رمیدگی از ذهن و وجود او از بین میرود. احساس مهمبودن احساس کارآمدی و از همه مهمتر احساس تعلق پیدا میکند و فکر میکند که در این جامعه دیگر انسان زاید و بیرون افتاده نيست، بلکه جامعه به عنوان یک فرد او را به رسمیت شناخته است.
این مقدمه را برای این ذکر کردم تا در آغاز مطلبم این مسئله را مطرح کنم که انسان افغانستانی در همه اقشار آن در این جامعه احساس تعلق ندارند و یا احساس شان را از دست دادهاند. با شکلگیری شرایط و حاکمیت ط.لبان در این کشور این حس نارضایتی و بیرون افتادگی از جامعه بیشتر شده است. عملکرد و رویکردی که این گروه از زمان ظهور و به قدرت رسیدن شان از خود نشان دادهاند، یک رویه، ظالمانه، انحصاری و غیریتساز بوده است. در کنار آن نبود کار و شغل، فقدان فرصتهای شغلی مشترک، بستن درب آموزش به روی زنان و تبدیل کردن کل جامعه به وضعیت پولیسی_امنیتی و تأکید و اکراه بر تطبیق ایدئولوژی افراطی شان، زمینهها و شرایطی را رقم زده است که انسان افغانستانی و بخصوص جوانان در این کشور دیگر حس وطن، ملیت و میهن را از دست دادهاند. علت لازم و کافی آن رفتار گروه حاکم و بی آیندگیای که جوانان در این کشور با آن مواجه هستند. در همچو شرایط و کشوری جوانان آن نا امید میشوند و بستگی و خستگی زندگی آنان را به استیصال رسانده است
این وضعیتی است که در افغانستان اتفاق افتاده است. آنچه مردم یک کشور را با آن نسبت میدهد و تعلق ایجاد میکند، شغل است، آزادی است، امنیت است، آموزش و پرورش است، زندگی است و احساس آرامش است و از همه مهمتر و حیاتیتر به رسمیتشناخن آنان و تامین حقوق اساسی و انسانی آنان است. در شرایط موجود انسان افغانستانی خودش را انسان بیگانه، زاید و ناکارآمد در این ساختار و جامعه میداند. از این نظر هرگونه اعتراض و رفتاری علیه مناسبات موجود در این کشور حق شان است. اگر زن افغانستانی در خیابان صدا بلند میکند و از تبعیض ساختاری حرف میزند حق دارد و در آن محق است. جوان افغانستانی اگر از این کشور تصميم به مهاجرت و فرار میگیرد حق دارد و در آن نیز محق است.
تورگنیف در رمان ” رودین” به درستی نشان میدهد که در کشور روسیه آن زمان چگونه رژيم قبلی، انسان های اضافی به وجود آوردهبود که هیچگونه نقش سودمندی نداشتند، همین انسانها بودند که پایگاه اجتماعی و سیاسی انقلاب روسیه را رقم زدند. بنابراین تاریخ به ما می آموزد که نظامهای استبدادی همواره نیروهای ضد خودش را در درون خودش می پروراند. معتقدم گروه حاکم در افغانستان با این خصیصهها و رویههای غیر انسانی، موجب به وجود آوردن انسانهای زاید و اضافی شده است که در آیندهها همین انسانهای زاید و اضافی بنیان این نظم موجود را دگرگون خواهند ساخت. آنچه در هرات اتفاق افتاد بیانگر همین عصیان و شوریدگی علیه روایت و سلطه موجود است.
ن











