نقشبند حیدری
آه زآن قومی که از پا برفتاد
میر و سلطان زاد و درویشی نزاد
اقبال
احمدشاه مسعود بگونهٔ طبیعی با تأثیر پذیری از فضای فرهنگی خانواده و زادگاهش و بعد زندگی در کابل، تمایل به شعر و ادب فارسی داشت و به گونهی خاص گرایش به ادبیات عرفانی. نکتهٔ قابل تأمل در پیوند با شخصیت شان یکی همین است که باوجود درگیری متداوم با سیاست و نظامیگری در مسیر مبارزه اش هیچگاه از مطالعه و تحقیق در حد مجال و فرصتهایی که داشت دست برنداشت.
دوستان نزدیک به آمرصاحب میدانند که ایشان در اوقات فراغت کتاب میخواندند و دلبستهی ادبیات و شعر بودند و در قلمرو ادبیات عرفانی به مولانای بزرگ و بیدل و حافظ ارادت داشتند و با اهل شعر و ادب انس و الفت فراوان.
به چمن ز خون بسمل همه جا بهار ناز است
دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد
شبی که خلوت انسی با استاد وجودی، استاد باختری و عدهای دیگر از دوستان همدل داشتند این بیت حضرت بیدل را خواندند و خود نیز در تفسیرش سخنان گرم و گیرایی گفتند.
مولانا را سرشار از امید و حرکت تعریف نمودند و میفرمودند که در اندیشه و شعر او سایهٔ یأس و نا امیدی جا ندارد. یعنی مسعود”رح” با رمز و راز شعر و ادبیات عرفانی هم آشنا بودند و هم ذوق بیگمان داشتند.
آمر صاحب چنان که خود زندگی و شخصیت درویشانهای داشتند در برابر درویشان و مجاذیب الهی نیز برخورد حرمت آمیز داشتند که اینجا یکی از خاطرات شانرا که خود در یاد داشتی نوشته اند با دستنویس جناب آمر صاحب پیشکش دوستان مینمایم.
درین خاطره من نیز شاهد و همراه استاد و آن مرد مجذوب بودم.
جناب آمر صاحب به چند نکته بگونهٔ فشرده اشاراتی نموده اند که نمایانگر وقوف و باور شان در پیوند با جهان بینی عرفانی و احوال اهل سلوک و مجاذیب الهی میباشد. اما از آن دیدار نکتههایی را من به خاطر دارم که گفتن و نوشتنش را مصلحت نمیدانم.
باز نویس خاطره آمر صاحب:
«حیدری وجودی هم با یک نفر پسر جوان لاغر اندام گندمی رنگ، بدون اطلاع قبلی قبل از ظهر تشریف آورده بودند. حیدری را شخص متذکره وادار ساخته بود تا وی را نزد من برساند. جوان که حالت عادی نداشت و هرچند لحظه آه و ناله سر میداد، بی تابی میکرد و چپ و راست خم میشد که گویی از دردی رنج میبرد به سخن آمد و دریافتم که انسان مجذوبی هست و حالتی دارد. به گفتهٔ حیدری صاحب که این حالت برای جوان از چند روز به این طرف دست داده است.
جوان از رهبران به بدی یاد میکرد و به من با آه و ناله یادآوری مینمود که چه دلیل است که کار های تو متوقف شده و مانند گذشته پیروزی نداری. در اولین باری که موضوع را یادآوری نمود بخوبی درک کردم که چه میگوید و من در دل برایش حق دادم و فهمیدم که اشاره اش روی چیست که من نیز به همین نظر هستم. وی به من از رهبران هوشدار داد و بعدتر نزدیک شد دستم را گرفت و مسلسل فشار میداد و بعدتر دست به گردنم انداخت و به قلبم دست زد …
در اخیر مشروط به شرطی که در دل فهمیدم به من از آینده اطمینان داد و متوجه”بگرام” ساخت که درین شب و روز نزدیک متوجه آنجا باشم».











