نگارتده: میرویس امین
تاجیکها یکی از پر سابقهدارترین قوم در تاریخ افغانستان/خراسان اند و همواره در تعاملات و مناسبتهای بزرگ تاریخی، هویتی و فرهنگی حضور داشته اند و افتخارات بزرگی را در تاریخ جوامع بشری به یادگار مانده اند. با توجه به وضعیت و شرایطی که در مناسبات سیاسی بینالمللی همواره نقش مهم و حیاتی داشته است، مسأله هویت، فرهنگ و میراثهای فرهنگی_ تاریخ است. از همین جهت است که تاریخ و توجه به آن مهم است و ملتها بر اساس و داشتههای تاریخی و فرهنگی شان مورد داوری و تعامل قرار میگیرند. تاجیکها از این بابت در تاریخ فرهنگی افغانستان_ خراسان میراثهای فرهنگی جهانی دارند که امروزه به عنوان قاعده و رهنمای اخلاقی و انسانی در جهان مورد استفاده قرار میگیرند. اما پرسش اینجاست که این میراث و داشته های فرهنگی در کجای مناسبات سیاسی و فرهنگی تاجیکها قرار داشته است؟ آنچه که امروزه در جهان، سیاست فرهنگی نامیده میشود چرا مورد غفلت و بی اعتنایی بازیگران تاجیک قرار گرفته است؟ هویت، فرهنگ و ارزشهای فرهنگی در کجای کنشهای سیاسی قرار دارد، این بی توجهی به میراث های فرهنگی چه تبعاتی را برای تاجیکها در پی داشته است و چه چیزی جایگزین آن شده است؟ بریدن و انحراف از مسیر فرهنگی برای تاجیکها چه سرنوشتی را برای آینده سیاسی شان رقم میزند؟ چرا فرهنگ یا ارزشها دچار بحران شده است و دیگر در مناسبات سیاسی نقشی نداشته است؟ این نوشته نیم نگاهی انتقادی به بازیگران سیاسی تاجیکها است که در مناسبات سیاسی افغانستان همواره از فرهنگ و ارزشهای تاریخی بطور سطحی عبور کردهاند و هیچ توجهی به آن نداشتهاند.
سیاست بدون فرهنگ:
از مواردی که بازیگران سیاسی تاجیک را همواره آن را نادیده گرفته اند، ارزشهای فرهنگی و اجتماعی مردم این حوزه است. این بی توجهی به فرهنگ سبب شده که سیاست گذاریهای آنها همواره سطحی، گذرا و موقتی بماند و هیچگاهی روشمند، دقیق و جدی به زمینههای فرهنگی توجه نشود، من این بی توجهی را عامل بحران در ارزش گذاری تاجیکها میدانم. ارزشهایی که میتوانستند به عنوان راهنمای عمل و کنش های سیاسی و فرهنگی قرار گیرند. مصادیق بارز این مسایل را در بحث بی توجهی به نهادهای آموزشی، دانشگاهها و نهادهای فرهنگی میتوانید ببینید، که یک بازیگر تاجیک یک روزی دغدغه های فرهنگی و ارزشی نداشته است، نهادهایی که حاملان ارزش ها و میراث های فرهنگی جوامع به حساب میآیند و باعث انتقال و تداوم فرهنگ و تاریخ به نسل های بعدی جوامع کار میکنند. فقدان همچو رویکردی یکی از دلایلی بود که تصور میکنم سبب سطحی گرایی و دوری از مردم و جامعه شد و بعد از شهادت احمد شاه مسعود ( قهرمان ملی ) و استاد ربانی شهید هیچ یکی بدان توجه نکردند و عملیات برای ادبیات جایش را برای عملیات برای منفعتطلبی های شخصی داد. این انقطاع کلید بحران و شکست تاجیکها را رقم زد.
سیاست حامی پروری:
دوری و انقطاع از رویکرد سیاست فرهنگی سبب شد که تعهد، مسئولیت پذیری و حق شناسی نزد بازیگران سیاسی تاجیک از میان برود و جایش را نیرنگ، فریب و رفتارهای عوام فریبانه بگیرد. این مسأله سبب شد که حوزه کنشگران سیاسی از حوزه مردم عادی جامعه کاملن متفاوت شود و پیامدش این بود، که دوگانهای شکل گرفت که برای مردم عادی فقر، بیکاری و هزینههای بسیار سنگین ببار بیاورد و اما برای بازیگران سیاسی افزایش قدرت و ثروت. از همین بابت بود که آنها از رویکرد سیاست مبتنی بر حامی پروری استفاده کردند و از ناچاری و فقر مردم عادی و جوانان محروم و در معرض آسیبهای اجتماعی رویکرد حامی پروری بر اساس پول و سرمایه آغاز کردند و وجدان صادق ترین جوانان را در بدل پول و منفعت های شخصی_ صنفی فاسد کردند. آمیزش بسیار نا مبارکی که میان دانش و سیاست در طول بیست سال اخیر شکل گرفت که متاسفانه نتیجه اش فریب و شکل گیری فرهنگ تملق و چاپلوسی از آدرس علم و دانش و ارتزاق نامیمون تعداد فرهنگی ها زیر نام کارشناس و مشاور... شد.
سیاستهای موسمی و فردی:
منفعتطلبی فردی بدون شک حاصلی جز دوری و نادیده گرفتن جمع ندارد. هر گونه رفتار و عملکرد سیاسیون تاجیک در خدمت خانواده اش قرار داشته است و هیچ استثنایی در این میان نیست. در نظر نگرفتن مردم و بخصوص جوانان قشر متوسط و پایین جامعه که اندک امید و روزنهای برای کار و تحصیل کردن در دو دهه اخیر یافتند، در یک شرایطی قرار داشتند که مأمور عادی شدن در یک اداره گذشتن از دهها مسأله دیگر بود و از سوی دیگر رسیدن و درخواست کمک و همکاری از سیاسیون که محال به نظر میرسید. این نادیده گرفتن و عدم ارتباط با جامعه سبب شد که جوانان زیادی تاجیکها رو به بیاورند به عرصه نظامی و برای یک کشوری که نه هویت ملی روشن داشت و نه روایت مشخص، بزرگترین هزینه ها را پرداخت کنند. روزانه دهها جسد از شهادت جوانان ما به ولایت های شمال افغانستان منتقل میشد، تمام این هزینهها وجدان جمعی را کاملن داغ دار و جریحهدار ساخت و موج از بی اعتمادی و ادبیات نفرت و عقده را در برابر سیاسیون شکل داد. اما پرسش اینجاست که این همه هزینه برای چه بود؟ در حالی که اندکی از ارزش و تاریخ و فرهنگ در رفتار سیاسی دخیل نبود. این جاست که میشود نتیجه گیری کرد که بحران و آغاز شکست تاجیکها از کجا آغاز شد و نتیجه اش چه بود. نویسنده این شکست و فروپاشی نه از روی تصادف و اتفاق بلکه محصول سیاست های بد و بی ریشهای میدانم که سال ها در فرهنگ سیاسی تاجیکها جا افتاده بود. از همین جهت است که امروزه با روی کارآمدن طالبان تعداد از مردم رو به تعامل با طالبان شده اند و وضعیت موجود را شکست مردم نه، بلکه شکست سیاسیون و قدرت شان میدانند. از همین بابت است که تصور میکنم تاجیکها نیاز به یک باز اندیشی در رویکردهای سیاسی دارند، در غیر آن این وضعیت ادامه خواهد داشت و مردم روز به روز بی اعتمادتر میشوند، سیاست کردن، کشف قاعده هاست و در افغانستان آن قاعده خیلی واضیح و روشن است، اگر آن را در نظر نگیریم، بلعیده میشویم که متاسفانه شدیم.











