مهران پوپل
چهار سال پیش، در عصر همین تاریخ توسط هشت طالب مسلح از خانه بازداشت شدم. سه نفر از آنها از طالبان زنده جانی خود ما بودند و پنج نفر دیگر، طالب غیر بومی و احتمال زیاد غیر هراتی بودند.
با یکی از سه طالب زنده جانی از قبل دورادور آشنایی داشتم، پیش از اینکه به طالبان ملحق شود، در بازار ولسوالی زنده جان دوکان کفش فروشی داشت. دو نفر دیگر را از نزدیک ندیده بودم اما «ذکر شر» شان را شنیده بودم.
چهار نفری که در تصویر میبینید، در واقع همان دو نفر اند.
در هردو تصویر، سمت راستی محمد نام دارد و سمت چپ، اسمش علی هست. مشهور به «علی خط خطی».
چند ماه پیش از سقوط، حکم ارتداد من توسط به اصطلاح محکمه طالبان صادر شده بود و طالبان زنده جان، «چه آنها که از خود زنده جان بودند و چه آنها که از سایر ولسوالی ها یا ولایات بودند» ولی در محدوده زنده جان فعالیت های تروریستی میکردند، در کنار سایر جنایات شان، از طرف محکمه شان دستور داشتند «مرا هم به سزای اعمال من برسانند».
باری هم در همان روزها ولسوال نام نهاد طالبان برای زنده جان که متاسفانه زنده جانی هم بود و چند هفته پیش از سقوط در یک «گل به خودی» به هلاکت رسید، به من تماس گرفت و گفت که به قول او «مجاهدین» یک بار فرصت یافته بودند که «مرا بزنند» اما او مانع شده و گفته «شاید هدایت شوم».
بسیار به نرمی صحبت میکرد و سعی داشت مرا قانع کند که به آنها بپیوندم. میگفت از استعداد خود «در راه دین و جهاد» استفاده کنم.
من اما الحمدلله همیشه از دین و جهاد طالبانی بیزار بوده ام و انشاالله بیزار خواهم ماند.
خلاصه اینکه در دومین روز سقوط هرات، پس از بازداشت از خانه ما در منطقه «غند ۱۱» بعد از اینکه به یک محل دیگر که فکر میکنم در محدوده «برامان یا آب برده» هرات بود رفتند، توسط همین دو نفر با موتور به زنده جان برده شدم.
با رسیدن به زنده جان، دو یا سه نفر دیگر هم به اینها ملحق شدند که چون چشم های من بسته بود، ندیدم و نشناختم شان.
آن شب توسط این دو «مجاهد جان بر کف» به علاوه آن دو یا سه نفر دیگر، شکنجه شدم و صبح همان روز بنا بود حکم ارتداد من در بازار زنده جان اجرا شود که خواست خدا چیز دیگری بود.
الحمدلله!
شرح این وقایع را در یک متن طولانی قبلا منتشر کرده بودم.
جالب این است که در داخل همان گوشی من که «مجاهدین» از منِ به حکم آنها «مرتد» گرفتند و تا هنوز نزد آنهاست، منِ مرتد تنها هفت اپلیکیشن دینی داشتم. از جمله سی جزء قرآن عظیم الشان، تفسیر قرآن. صوت سی جزء قرآن کریم با قرائت اگر اشتباه نکنم شیخ سدیس. چند کتاب دینی، اپلیکیشن اذان و اوقات نماز.
تنها چیزی که از داخل گوشی من یافتند تا علیه من استفاده کنند، یک عکس و آن هم اسکرین شات از یکشعر بود.
بی دین بی دینم اگر ایمان شما هستید
نامرد نامردم اگر مردان شما هستید
ترجیح میبخشم از این پس بیکتابی را
وقتی که آدم های با قرآن شما هستید…
در داخل کیف پول من هم که آنها از من گرفتند و البته پول داخل آن را پس دادند و کیف را پیش خود نگه داشتند، یک برگه کوچک بود که روی آن کلمه مبارکه نوشته شده بود و آن را خیلی وقت پیش وقتی در پیاده رو داخل شهر قدم میزدم، یک «ملنگ» دستم داد و به حرمت کلمه آن را همیشه در کیف پولی خود داشتم.
دیگر اینکه همان لحظه که این مجاهدین برای بازداشت منِ مرتد درِ خانه آمدند، داشتم بلند میشدم که برای نماز عصر وضو بگیرم.
بعد وقتی مرا بازداشت کردند و به طرف ماشین سراچه شان میبردند، در پاسخ به سوال یکی از همسایه ها که از طالبان پرسید که چه کرده و چرا بازداشت میکنند، کلان آنها که شیخ صاحب و مفتی صاحب صدایش میکردند بی درنگ گفت: کافر شده.
به ماشین هم که نشستیم، همان مفتی صاحب به کسی زنگ زد و گفت: الحمدلله دغه مرتد سری چی وو ونیول سو…»
هنگام شکنجه، این دو مجاهد داخل تصویر هم گاهی با مشت به سر و صورت من میزدند و میگفتند که چرا ریش خودم را تراشیده ام و چرا «موهای خودرا مثل امریکایی ها کوتاه کرده ام»؟ بماند که روی بدن هردو، خالکوبیست.
بگذریم. بیصبرانه منتظر روز حساب و کتاب ام. البته منظورم از «روز حساب و کتاب»، بیشتر برای آن دنیای دیگر است. منظور، «يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ لِرَبِّ الْعالَمين است.
منظور، روزیست که به تعبیر قرآن کریم؛ «وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَة…
خدا را چه دیدی، شاید در همین دنیا هم حساب و کتاب کردیم.











