🖊خلیل حنانی
سی سالِ دهه چهل خورشیدی تا پایان دهه شصت را می توان عصر ایدئولوژی ها در افغانستان نامید که جریان های چپِ دارای افکار مارکسیستی روی صحنه آمدند. هرچند که ریشه های جریان چپ ایدئولوژیک در افغانستان به دوران مشروطیت می رسد که رگه هایی از افکار و اهداف سوسیالیستی در مرامنامه برخی از این جریان ها دیده شود. اما اندیشه های مارکسیستی به صورت واضح اولین بار با تاسیس حزب دموکراتیک خلق در ۱۱ جدی ۱۳۴۳ خورشیدی علنی شد.
این حزب از همان ابتدای تشکیل، حزبی متحد و یکدست نبود و خیلی زود در میان اعضای آن اختلافات اساسی بروز کرد و سر انجام به دو جناح “خلق” و “پرچم” انشعاب کرد؛ جناح خلق به رهبری نورمحمد تره کی و جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل.
طاهر بدخشی، یکی از بنیان گذاران و عضو کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق، به خاطر تضادهای قومی که با نور محمد تره کی و حفیظ الله امین پیدا کرد، از حزب دموکراتیک خلق خارج شد و سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان (سازا) را تاسیس کرد که به «ستم ملی» معروف شدند. دیری نگذشت که اختلافات در این سازمان بالا گرفت و به دو شاخه: “سازمان زحمتکشان افغانستان” (سازا) به رهبری طاهر بدخشی و “سازمان فدایی زحمتکشان افغانستان” (سفزا) به رهبری بحر الدین باعث تقسیم شد.
“جمعیت دموکراتیک نوین” معروف به “شعله جاوید”، بزرگترین جریان چپگرا بعد از حزب دمکراتیک خلق بود که فقط چند ماه پس از تاسیس حزب دموکراتیک خلق توسط تعدادی از روشنفکران چپ در کابل مخفیانه تشکیل شد. این جریان در سال ۱۳۴۸ خورشیدی فعالیت خود را علنی کرد و هفته نامه ای را به نام “شعله جاوید” منتشر کرد که این جریان به نام شعله جاوید معروف شد.
اختلافات درونی شعله جاوید نیز به زودی بالا گرفت و در مرحله اول حدود شش جریان انشعابی از دل این تشکیلات بیرون آمد.
می توان گفت که تمام جریان های چپگرای دیگر که بعد از تشکیل حزب دموکراتیک خلق و جمعیت دموکراتیک نوین (شعله جاوید) اعلام موجودیت کردند، بیشتر آنها بیرون آمده از درون همین دو تشکیلات کمونیستی در افغانستان بودند.
بعد از اینکه گروه های چپی ابتکار عمل راردر ایجاد احزاب سیاسی بدست گرفتند، مخالفان آنها نیز آرام ننشسته و دست به تاسیس احزاب و ارگان نشراتی زدند، مانند «جمعیت دموکرات مترقی» به رهبری محمد هاشم میوندوال که در سال ۱۹۶۶ تاسیس شد و ارگان نشراتی آن «مساوات» بود.
حزب «سوسیال دموکرات افغانستان» به رهبری غلام محمد فرهاد نیز در همین سال تاسیس شد و از همان آغاز به نام ارگان نشراتی آن یعنی «افغان ملت» شهرت یافت.
حزب «جمعیت عوام» نیز از احزاب ملی گرا بود که توسط داکتر عبدالکریم فرزان تشکیل شد و ارگان نشراتی آن “صدای عوام” نام داشت.
در جمله احزاب مردمی مخالف جریان چپ کمونیستی دو حزب وابسته به خاندان شاهی نیز پا به عرصه وجود گذاشت: حزب اتحاد ملی به رهبری محمد اسحاق عثمان که در سال ١۳٤٨ تاسیس شد و ارگان نشراتی آن “اتحاد ملی” نام داشت.
انجمن یا حزب”کلوپ ملی”. موسس این حزب داود خان با برادرش محمد نعیم بود که توسط شاه محمود خان، صدر اعظم وقت در منزل غلام فاروق عثمان افتتاح شد.
و چند حزب خرد و کوچک دیگر که اهمیت چندانی نداشتند.
جریان چپ بسیار قوی و با برنامه بود و در مقابل جریان ملی گرا که متهم به ارتباط با دولت و افکار ارتجاعی بودند، نمی توانستند با این دو جریان چپ که از انقلاب کمونیستی شوروی و چین الهام و الگو می گرفتند، مقابله و ایستادگی کنند. تا اینکه جریان تازه و نیرومندی وارد میدان مبارزه با جریان کمونیستی شد به نام «جوانان مسلمان» که مخالفان آنها را اخوانی می گفتند.
هرچند بسیاری به این عقیده استند که نهضت اسلامی در افغانستان توسط استاد غلام محمد نیازی، رییس فاکولته شرعیات در سال ۱۳۳۶ تاسیس شده، اما آنچه که برجسته به نظر می رسید حضور گسترده محصلین دانشگاه ها و متعلمین مکاتب در صحنه است و مقابله جوانان مسلمان با گروه های چپ گرا در دانشگاه ها و در مظاهرات خیابانی که در سال ۱۳۴۸ تشکل یافته بود.
با پیروزی کودتای هفت ثور و حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و در مقابل ایجاد جبهات جهادی در داخل افغانستان و تشکیل تنظیم های جهادی در خارج تنش ها و تضادها میان حزب دموکراتیک خلق و مجاهدین وارد فاز جدیدی شد که دو طرف چهارده سال با هم جنگیدند و آثار آن دشمنی تا امروز به نحوی باقی مانده است.
سه دهه (۱۳۴۳ – ۱۳۷۱) در افغانستان را می توان دهه ایدئولوژی نام گذاری کرد که در این مدت اختلافات ایدئولوژیک چنان رشته ها و پیوندهای ذات البینی را خورده بود که حتی افراد یک خانواده به چند گروه و گرایش تقسیم شده و خانواده ها از داخل دچار چالش شده بودند. بعد از کودتای هفت ثور و حاکمیت حزب دموکراتیک خلق از ارتباطات حزبی و ایدئولوژیک تا جایی استفاده شد که پسر را در پشت پدر به جاسوسی انداختند و برادر را به جان برادر .. یک نفر عضو حزب خلق و پرچم حاضر بود تمام خانواده و اهل قریه خود را قربانی منافع و دستورات حزب کند که در این میان رگ و رشته خانوادگی و ارتباطات خونی بی ارزش و فاقد اثر شده بود. به یاد داشته باشیم که طاهر بدخشی، حفیظ آهنگرپور، بحر الدین باعث و صدها افراد ستمی و داکتر رسول اکبری، از اعضای برجسته شعله جاوید که همه تاجیک بودند، در زمان حاکمیت حزب خلق که تاجیکان قدرت داشتند در زندان کشته شدند! مجید کلکانی توسط تاجیکان دستگیر و در زمان حاکمیت ببرک کارمل کشته شد. در زمان ببرک کارمل قوای شوروی و دولتی ده بار به پنجشیر حمله کرد و پنج سال مردم پنجشیر از خانه و قریه خود آواره بودند … همین گونه در طرف مقابل، در برخی از مناطق گروپ های مجاهدین بدون رعایت پیوندهای خانوادگی دست به انتقامجویی زدند که اینها در مجموع فصل تاریک و سیاهی از تاریخ افغانستان را تشکیل می دهد.
بعد از خروج قوای شوروی از افغانستان (۱۹۸۹) رشته های حزب گرایی سست شد و ایدئولوژی جای خود را به قومی گرایی داد – چه در میان مجاهدین و چه در میان حزب دموکراتیک خلق – تا آنجا که حزب دموکراتیک خلق به دو دسته عمده تقسیم شد: اکثریت اعضای تاجیک تبار حزب ترجیح دادند که دولت را به احمد شاه مسعود تسلیم دهند و اکثریت اعضای پشتون آن به گلبدین حکمتیار. بعد از فروپاشی حکومت نجیب مرزبندی های قومی در افغانستان بیشتر از پیش مشخص و برجسته شد و حتی کسانی مانند حامد کرزی و اشرف غنی که در راس دولت قرار داشتند و باید در جهت وحدت و انسجام ملی افغانستان و تقلیل فاصله های قومی در کشور کوشش می کردند، برعکس در برجسته ساختن مرزها و بزرگ کردن فاصله ها تلاش کردند که فاجعه برخاسته از حاکمیت امروز طالبان نتیجه قوم گرایی های سی سال اخیر است که امروزه طالبان قدرت سیاسی و سرنوشت مردم افغانستان را کلاً در قبضه یک قوم و دو ولایت قرار داده اند.
اگر دیروز ایدئولوژی گرایی افراطی کمونیستان پیوندهای خانوادگی را از بین برده بود، متاسفانه قوم گرایی امروز وحدت جغرافیای افغانستان و زمینه های زندگی مسالمت آمیز را در میان اقوام جدا به خطر مواجه ساخته که هر دو افراطیت برای افغانستان فاجعه آفرین است.











