بهصورت معمول در افغانستان /خراسان این طبقه روشنفکر است، که دیگران را به نقد میکشد، گاهی نیش میزند و به تمسخر میگیرد، اما خودش تا هنوز زیر تیغ نقد و بررسی گرفته نشده است، نویسنده میخواهد فتح باب نماید و راه را برای اشخاص صاحب صلاحیت بگشاید.
نویسنده این سطور از جانب تعدادی به حیث یک جهادی، تندرو شناخته میشود، شماری هم برخلاف در رفتار و گفتار نویسنده، علائم تعصب، قومگرایی و پارسی پرستی را مشاهده میدارند، با این نگاه به سویم مینگرند، پارهای دیگر از فارغان مدارس دینی، از زمرهی روشنفکرانم میدانند، که با علمای دینی و شریعت اسلامی، چندان سرسازگاری ندارم، این دسته پیشنهادات من را در مورد اصلاح مضمون ثقافت اسلامی دانشگاهها و نصاب تعلیمی مدارس دینی، شاهد میگیرند، و خلاصه به تعبیر مولوی هرکسی از ظن خود شد یار من. مراد از ذکر این مساله این است که، پای نویسنده هم از حلقه روشنفکران چندان دورنیست و اگر نقد و ملاحظهی بر اهالی روشنفکری وارد میآید، نویسنده را نیز شامل میشود.
در این نبشته بر پیشینه جریان روشنفکری کاری نداریم، و این که چه فراز و فرودهایی را پشت سر نهاده است، نیز بحث نمیکنیم، از دید نویسنده روشنفکری کار مقدسی است، جریان سازندهی است که جوامع را به پیش میراند، و در غیاب آن جامعه، به مردابی بدل میشود، که نه تنها فایدهای ببار نمیآورد، بلکه اجتماع انسانی قابلیت زیست خود را از دست میدهد، بنابراین توجه به این طایفه و مسوولیتهای آن، شایسته آن است که بیش از همه مورد توجه قرار گیرد، نویسنده فکر میکند، عدم توجه به مسوولیتهای خطیر کار روشنفکری مصایبی را بر افغانستان /خراسان تحمیل کرده است، که تحریک طالبان نکرده اند.
روشنفکر از شمار همان مفاهیمی است، که دارای تعریفی واحد و مورد پسند همه نشده است، دکتر قزلسفلی تنها تعریفهایی که در روشنفکری شده است، را گرد آورده، بالغ بر حدود ۴۰۰ صفحه میشود، و این بیانگر تفاوت نگاهها را در باب روشنفکر نشان میدهد، در افغانستان /خراسان کلمه روشنفکر تا هنوز بار منفی دارد، و روشنفکران از وجاهت اجتماعی برخوردار نمیباشند.
در سالهای جهاد و مقاومت در حلقه نظامیها، کسی را روشنفکر مینامیدند، که سخن بسیار میگفت، اما کاری از دستش بر نمیآمد، این سخن به این معنا بود که سخنان روشنفکر را تحمل کنید، چند حرف میزند و پی کارش میرود، و هیچگونه خطری از جانب او متصور نیست، ولی از دید من، کار های بزرگ از سخن آغاز می.شود، از سخنان بکر بر میخیزد که پیشرفت و ترقی از مغز های، تحول طلب، ستم گریز، عدالتخواه و جسور سربلند میکند، که در ادبیات دینی این اشخاص همان دعوت گران حکیم و مجاهدان سرسپردهی، آند که در برابر حاکم ستمگر میایستند، و سخن حق را با شیوهای نیکو و مناسب بیان می دارند.
آنچه گفته آمد، مارا به نکاتی رهنمایی میدارد، که به باور نویسنده از مسوولیتهای اساسی هر روشنفکر است، و آن نکات عبارتند از :
یک: در افغانستان /خراسان کلمهی روشنفکر در ابتدا از سوی چپیها مطرح شد، و به آن عده اشخاص اطلاق میگردید که یا دین گریز بودند، و یا دینستیز، چه بسا که عنوان دوم دین گریزان بود، اما رفته رفته شامل افراد و اشخاص دیگری گردید؛ این سخن بدین معناست، که کلمهی روشنفکر به گونهای وارد ادبیات ما گردید که عامهی مردم افغانستان/خراسان با آن همنوایی نداشتند و حتی با دید سبک و تنفربه آن مینگریستند.
این ویژه گی در کلیت به کار اصلاح طلبی و تحول خواهی لطمه زده و هرگونه سخن و پیشنهاد از سوی این دسته، به استقبال مردم مواجه نگردید، این جریان دارای یک تشکل نیرومند و سازنده نگردید و در حد اشخاص پراگنده و در مواردی متخاصم باقی ماند. وجودندارد اشخاصی که تعالیم مارکس را بنام افکار روشنفکری نشر و پخش مینمودند.
دوم: روشنفکران افغانستان /خراسان به ظاهر و صورت مساله بهای بیش از اندازه دادند، تا به محتوا و اصل مسائل. این طایفه با پوشیدن لباسهایی به سبک غربی، سر و صورت غیر بومی و در موارد زیادی ادبیات وارداتی کار خویش را آغاز نمودند، که این امر مزید بر علت گردید.
روشنفکران قادر به نفوذ در میان تودهی مردم نشدند، زیرا مردم در سالهای نخستین نکتایی را حرام دانسته و تراشیدن ریش از دید شان خلاف شرع پنداشته میشد، حرفهای صنف روشنفکران نه تنها برای عامهی مردم قابل هضم نبود، بلکه قابل فهم هم نبود، بدین ترتیب افغانستان /خراسان هیچگاه صاحب اشخاصی نشد که توسعه و پیشرفت را با زبان مردم، مطابق وضعیت عمومی کشور مطرح بدارد، و در میان تودههای مردم رخنه کند.
سه: ویژهگی بارز دیگر روشنفکران افغانستان /خراسان شتاب زدهگیهاست، در دراز نای حیات سیاسی کشور یکسره شاهد اشخاصی بودهایم، که میخواستند ره صد ساله را یکشبه به پیمایند و با صدور فرمان و دساتیر دولتی کار ها بر وفق شان صورت گیرد، این خصیصه در میان جریانهای چپ و راست به مشاهده میرسد، بی اعتنایی به اصل تدرج و رفتن گام به گام به سوی اصلاحات در چند نوبت با مخالفت گستردهی مردم روبرو گردید، و در فرجام روشنفکران را از کرده شان پشیمان کرد، و کشور را به جای آن که قدمی به پیش سوق دهد گام به گام به عقب راند.
باید تجارب یک سدهی افغانستان /خراسان بسنده باشد، که آوردن یک تحول میخواهند به صورت انقلابی نه مطلوب است، نه ممکن بهجای آن روشنفکران متعلق به هر جناح و گروه سیاسی باید خود را با یک مبارزهی دراز مدت و بنیادی آماده سازند، و از طریق اصلاحات تدریجی به سوی اهداف گام بردارند.
چهار: روشنفکر که ابزارش زبان، قلم و کتاب است، می باید رفتاری با مدارا و گذشت باغیرخودی ها داشته باشد، اما سرزمین مان چه رازی دارد، که روشنفکران بیش ازهمه غوغاسالار، خشونت ورز و حذف گرا هستند،، بحث ائتلاف و کار جمعی که به جای خود، در موارد زیادی بر غیر خودی ها حق زنده گی نیز قائل نیستند، و از عهد امان الله خان شروع، تا زمان سلطنت محمد ظاهر، دگر اندیشان (روشنفکران) از سوی آن عده کسانی که مدعی روشنفکری و روشن بینی داشتند به گونه های مختلف سرکوب شدند،از خلقی ها و پرچمی ها که نپرس.
این خود به تنهایی مساوی در خور کنکاش است، که چرا روشنفکران افغانستان /خراسان برخلاف ادعای شان وقتی دست شان می رسد، به خشونت دست می زنند، باید درک کرد که ریشه و تهداب این امر در چه نهفته است؟
پنج : همان گونه که افغانستان /خراسان در عرصه های دیگر عقب مانده و از جهان امروزی پرت است، از رهگذر جریان روشنفکری نیز علیل و ناتوان بوده است، کسانی بودند، که عنوان روشنفکر را یدک می کشیدند، از جریان های سیاسی مختلف و اقوام مختلف، اما هیچ گاه صاحب اندیشه وعمل برخاسته از متن جامعه نبوده اند، چپ و راست آن ادعا ها بسیار بزرگ، اما یک برگ برآمده از تجارب بومی این سرزمین مطرح نشده است.
هریکی از جانبی کپی برداری کرده، بدون آنکه بستر وزمینه اجتماعی را درک کرده باشد، از همین رو است که، روشنفکران افغانستان /خراسان قادر به تولید متن مختصری هم نشدند، و کار شان در همان تقلید های پرشور و آتشین محدود ماند و اثر سازنده ای از خود بر جا نگذاشت.
این سخن بدین معناست که افغانستان /خراسان قبل از آن که از لحاظ سیاسی و اقتصادی به خارج وابسته باشد، از نظر فکری و فرهنگی وابسته بوده است، از همین جاست، که نه از سوی مارکسیست ها و نه از جانب اخوانی با وجود ادعا های عریض و طویل شان یک متن رهگشا دردسترس نیست.
شش: با فروپاشی اتحاد شوروی و نابودی پکت وارسا، جای ایدئولوژی ها را قوم گرایی در افغانستان /خراسان پرکرد، و از همان زمان تا امروز این قوم است که در محراق توجه قرار گرفته و جریان روشنفکری را که می باید، در خدمت انسانی بوده باشد، مزدور قوم و قوم گرایی، کرده است و این تقصیر اندکی نیست، طبقه ی که برای اتحاد و همدلی همهی باشندگان کشور فعالیت نماید، اکنون قوم گرایی را پیشه کرده وبه آن مهر تقدس هم زده است، عدالت خواهی و ستم ستیزی از محورهای اساسی کار روشنفکری در یک جامعه است، اما زمانی جای آن را برتری طلبی قومی و سلطه جویی فرهنگی میگیرد، و آن هم از سوی کسانی که پرچم روشنفکری بدست دارند، جای بس افسوس و تاسف است و در یک کلام این امر عدم آگاهی روشنفکران افغانستان /خراسان را به عمده ترین مسولیت های شان باز گو میدارد.
هفت: عدم استقلالیت جریان روشن فکری موجب آن شده است که جریان روشن فکری سیاسی اندیش بارآید،همه روشنفکران عضو و هوادار یک از گروه های سیاسی بودند، از ان منبع تغدیه میشدند، که پیامد آن حمایت و پیشتپانی ان گروه را در پی داشت،
خانهی اصلی روشنفکران رسانهها و نهادی مدنی است و در افغانستان بنا بر به نبود رسانه های مستقل و قدرتمند، جریانروشن فکری مستقل و در خدمت مردم شکل نگرفت، و چه بسا که روشن فکر افغانستانی/ خراسانی در شکل دلقک دربار و به زبان امروزی فیسبوک چلونکی ظاهر شدند.و مانند بردهها از سوی اربابان شان به جان هم میافتند.











