نویسنده: یعقوب یسنا
شعر، از کهنترین ابزارهای بیانی انسان برای بیان احساس، خیال، اندیشه و تجربهی زیسته است. در طول تاریخ، صورت و محتوای شعر همواره دگرگون شده و با تحولات فکری، فرهنگی و اجتماعی بشر هماهنگ گردیده است. یکی از مفاهیم مهم و گاه بحثبرانگیز در مواجهه با شعر، «معاصریت» است؛ اینکه چه شعری را میتوان معاصر دانست؟ آیا معاصر بودن فقط به زمان سرایش شعر مربوط میشود یا مفهومی عمیقتر در نسبت شعر با روزگارش نهفته است؟
در گذشتهای نه چندان دور، نظم و موسیقی بیرونی بخش جداییناپذیر شعر دانسته میشد. شعر بدون وزن، نه شعر بلکه نثر موزون یا نوعی بیقاعدگی شمرده میشد. اما در دوران معاصر، این تلقی دگرگون شده است و مفاهیم تازهای از شعر و شعر بودن مطرح شدهاند. در این نوشته کوشش میشود تا با تحلیل نظرات صاحبنظران، بررسی تجربههای شعری معاصر و بازاندیشی در تعریف شعر، نسبت آن با «معاصریت» بازخوانی شود.
در تعریف کلاسیک شعر، غالباً بر وزن و قافیه تأکید میشد. در شعر فارسی، تا پیش از قرن بیستم میلادی، وزن عروضی یکی از عناصر بنیادین شعر بود. اگرچه احساس و تخیل نیز از اجزای شعری به شمار میرفت، اما نظم بخش بنیادین بود که شعر را از نثر جدا میکرد.
اما با ظهور جریانهای نوگرایانه، این تعریف مورد پرسش قرار گرفت. شفیعی کدکنی در کتاب ادوار شعر فارسی مینویسد: «شعر گرهخوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته است.» (شفیعی کدکنی، 1390: 86). او البته میکوشد تا «آهنگ» را نه تنها در وجه صوتی بلکه در تناسب معنایی نیز معنا کند، اما همچنان این مفهوم میتواند ابهامبرانگیز باشد. به همین دلیل، در این بررسی، مؤلفهی آهنگ را به تعلیق درمیآوریم و بر اساس همین دیدگاه میتوان شعر را چنین تعریف کرد: «شعر گرهخوردگی عاطفه و تخیل استکه در زبانی چندلایه، چندمعنا و دارای فرم ارایه شده است.»
منظور از «زبانِ چندلایه و فرممند»، زبانی است که با زبان معمولِ نثر، گزارش، داستان، سیاست و حقوق تفاوت دارد. این زبان، زبانی است استعاری، ایهامی، نمادین و گاه آیرونیک که ظرفیت معنایی آن از کاربردهای معمول زبانی فراتر میرود.
شعر در خلأ پدید نمیآید. شاعر از جهان پیرامون، از تجربهی زیستهی خویش، از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و زبانی متأثر است. بنابراین، هر شعری (چه بخواهد و چه نخواهد) در نسبت با زمانهاش قرار میگیرد. با این حال، همهی شعرهایی که در دوران معاصر سروده میشوند، لزوماً «شعر معاصر» نیستند. ممکن است شعری در سال ۱۴۰۳ خورشیدی سروده شود، اما زبان، طرز دید، اندیشه و زیباییشناسی آن متعلق به قرون پیشین باشد.
شمیسا در کتابی دربارهی نظریهی ادبی مینویسد: «شعری میتواند شعر معاصر باشد که زبان امروزی داشته و با فکر، احساس و مناسبات اجتماعی و فرهنگی روزگارش در ارتباط باشد، و وقتی خواننده آن را میخواند، زمینهی اجتماعی و فرهنگی روزگار شعر را درک کند.» (شمیسا، 1401: 40).
بنابراین، معاصریت در شعر به معنای درک و بازتاب «واقعیت عصر» در زبان و اندیشهی شعری است. این معنا از معاصریت نه صرفاً به زمان سرایش، بلکه به همخوانی با تحولات فکری، فرهنگی و زبانی دوران معاصر اشاره دارد.
یامان حکمت نیز بر این معنا تاکید میگذارد و مینویسد: «هر عصری، دارای واقعیتهایی استکه برایند ساخت و حرکت مجموعهای از رفتارهای اجتماعی، فرهنگی و زبانی باهممرتبط میباشد.» (حکمت، 1393: 18).
یکی از پرسشهای رایج در نسبت شعر و معاصریت این استکه آیا شعر معاصر باید حتماً در قالب نو (نیمایی، سپید یا موج نو) باشد؟ پاسخ به این پرسش به دیدگاهمان از معاصریت بستگی دارد. علی حسینپور چافی در کتاب جریانهای شعر معاصر فارسی سه دیدگاه را مطرح میکند:
دیدگاهی که صرفاً زمان سرایش شعر را ملاک معاصریت میداند.
دیدگاهی که معاصریت را در نوآوری شکلی و قالبی میجوید.
و در نهایت دیدگاهی که بر محتوا، زبان و شیوهی بیان تاکید دارد، نه بر قالب.
دیدگاه سوم، دیدگاه مورد تایید این نوشته نیز هست. بر اساس این دیدگاه، اگر شعری دارای زبان، مضمون و بیانی همآهنگ با دنیای امروز باشد، حتی اگر در قالب کلاسیک سروده شده باشد، شعر معاصر محسوب میشود. (حسینپور چافی، 1390: 49).
بنابراین، معاصریت بیشتر امری درونی و محتوایی است تا صوری و قالبی. حتا در شعرهای کلاسیک نیز، اگر شاعر توانسته باشد با زبان امروزی و مضمونهای نوین وارد گفتوگو شود، میتوان آن شعر را معاصر دانست.
شاعرانی در دوران معاصر زندگی میکنند، اما شعرشان هیچ نسبتی با مسایل، زبان و دغدغههای زمانهی خود ندارد. چنین شعرهایی در بهترین حالت تقلیدهایی از ادبیات کلاسیکاند، و در بدترین حالت، بازتولید شعارهای ایدیولوژیک یا سنتی بیجان. این شعرها، بهرغم معاصر بودن شاعر، در حوزهی شعر معاصر جای نمیگیرند، بلکه نوعی «شعر بایگانیشده» محسوب میشوند.
اگر تاریخ شعر فارسی معاصر را مرور کنیم، بسامد معاصریت در آن متغیر است. بهطور مثال، در اشعار مشروطه، اگرچه تحولات سیاسی و اجتماعی بهشدت در شعر منعکس شدهاند، اما زبان همچنان عمدتاً سنتی است. در اشعار نیما یوشیج و پیروانش، هم قالب نو شده و هم زبان و نگرش، بهگونهای که میتوان آن را آغاز شعر مدرن فارسی دانست.
در شعر سپید و شعر پستمدرن، این معاصریت حتا پیچیدهتر میشود، زیرا شاعر با آگاهی از بحران زبان، به تجربههای زبانی و فرمی تازهای دست میزند تا تجربهی انسانی معاصر را بهتر بازتاب دهد.
در اینجا یک نمونه از شعر معاصر آورده میشود که شعری از نیما یوشیج است:
به شب آویخته مرغ شباویز
مدامش کار رنجافزاست، چرخیدن
اگر بیسود میچرخد
وگر از دستکار شب، در این تاریکجا، مطرود میچرخد…
به چشمش هرچه میچرخد، -چو او بر جای-
زمین با جایگاهش تنگ.
و شب، سنگین و خونآلود، برده از نگاهش رنگ
و جادههای خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزاناند
چو فانوس نفسمرده
که در او روشنایی از قفای دود میچرخد.
ولی در باغ میگویند:
«به شب آویخته مرغ شباویز
به پا، زآویختهماندن، بر این بام کبود اندود میچرخد.» (یوشیج، 1391: 739).
اشیای مدرن و ستایش علم و فن که در شعر مشروطه مطرح است، در این شعر و در سایر شعرهای نیما مطرح نیست، پس چرا شعر نیما مسلطترین شعر معاصر فارسی است و شعر مشروطه و سایر جریانها و موجهای روزگار نیما شعر معاصر نیستند؟
در ظاهر این شعر نیما هرچه هست، طبیعت است و حضور نسبتاً خفیف آدمی، که زنان و کودکانی در حال فرارند، اما واقعیت این است این شعر مانند شعر مشروطه و تجددطلبی، شعارهای منظوم برای ستایش از علم و فن و نوگرایی ندارد؛ مانند موجهای شعری گرفتار ذوقزدگی زبانی به تقلید از شعر اروپا نیست و مانند شعر سنتی در پی تزریق صنایع ادبی و تزیینهای لفظی و بیانی نیست؛ پس چه این شعر و سایر شعرهای نیما را شعر معاصر کرده است و شعرهای نیما توانستهاند موجب تحول شعر فارسی از سنتی به مدرن شوند؟
نظریکه در این نوشته مطرح شد، این بود که شعر بایستی ذهنیت شاعرانه، اما در مناسبت به رورگارش داشته باشد. مبنای ذهنیت شاعرانه، ذهنیت پیشین (ذهنیت ابتدایی و ذهن دوجایگاهی) است. شعریکه ذهنیت شاعرانه دارد، یعنی چیزها در آن هم خودشان هستند و هم دیگری. نخست آنچه این شعر و سایر شعرهای نیما را از شعرهای دیگر روزگار نیما که برای نوگرایی تقلا و تلاش میکردند، متفاوت میسازد، ذهنیت شاعرانه در شعر است.
اینکه اشیا در شعر غیر خودشان نیز هستند، موجب میدان دیدی تازه در شعر میشوند. بنابراین میدان دیدی تازه استکه شعرهای نیما را با شعرهای آن دوره متفاوت میسازد. این میدان دیدی تازه استکه بنابر مناسبات نمادین، جهان شعر را با جهان و مناسبات بشری روزگار شاعر قابل تاویل و تفسیر میسازد و شعر نیما میتواند موجب تحول شعر فارسی از سنتی به معاصر شود و شعر نیما نخستین جریان شعر نو معاصر فارسی به شمار رود و جریانهای شعری پس از نیما در صورتی میتوانند شعر معاصر به حساب آیند که ذهنیت شاعرانه را ـآنچه در شعر نیما مطرح استـ بپذیرند و دارای میدان دیدی تازه شوند.
شعر مرغ شباویز نیما بنابر ذهنیت شاعرانه، مناسبات نمادین و چندلایهی قابل تاویل و تفسیر دارد. در این شعر در مرحلهی نخست اشیا میتوانند خودشان باشند، مثلاً مرغ شباویز، شب، باغ و… خودشان هستند، اما وقتی اشیا در این شعر توسط ذهنیت شاعرانه دچار حرکت برای چیزی دیگر میشوند، اینجاستکه شعر اتفاق میافتد. شب، مرغ شباویز، باغ و… دیگر در این شعر خودشان نیستند، بلکه شب میتواند فضای سیاسی، مرغ شباویز شاعر یا فرد آگاه و روشنفکر در جامعه و باغ جامعه و افراد جامعه در روزگار شاعر باشد که افراد جامعه در فضای سیاسی سرکوبگر، سخنان روشنفکر یا مرغ شباویز را جدی نمیگیرند و درک نمیکنند.
شعر نیمایی مانند شعر مشروطه شعار نمیدهد و از زبان، استفادهی ابزاری به نام شعر نمیکند و مانند شعر سنتی پشت صنایع ادبی پنهان نمیشود، بلکه با ذهنیت شاعرانه و میدان دیدی تازه رابطهی نمادین با جهان و مناسبات بشری روزگارش برقرار میکند.
شعر معاصر، شعری است که نه تنها در زمان معاصر سروده شده، بلکه با زبان، دغدغه و تجربهی معاصر نیز همنفس است. این معاصریت ممکن است در قالب نو یا سنتی عرضه شود، اما آنچه شعر را معاصر میکند، طرز نگاه، زبان و پیوند آن با واقعیتهای فکری، فرهنگی و اجتماعی دوران ماست. معاصریت شعری، نه امری صرفاً زمانی یا ظاهری، بلکه یک نسبت زنده، پویا و پیچیده میان زبان و جهان است؛ زبانی که باید بتواند در برابر تجربهی امروزی انسان، صدا و تصویری معنادار بیافریند. ١٥ سنبله ١٤٠٤ انجمن سيد كيان








