گفتگو کننده: فریده خالقی
مهری کبیری از شاعر بانوان پرکار یک و نیم دهه اخیر بوده است و ۱۸ اثر شعری و ادبی دارد و در تازهترین مورد، سه اثر ایشان با نامهای تکههای دلتنگی، آواز میکارم و شمس عشق در کابل چاپ شده است. با او گفتگویی انجام شده است که میخوانیم:
– ممنون که فرصت دادید!
– از شما برای این روزنامهی قشنگ تان سپاسگزارم!
– خود تان را به خواننده گان روزنامه گفتگو معرفی میکنید؟
– مهری کبیری هستم، در جدی سال هزار و سهصدو پنجاه و هشت در شهر زیبای ” کابل ” جان به دنیا آمدم. نامم را “مهری” گذاشتند و تخلص “کبیری” را از زنده یاد “محمد کبیر کبیری” جد امجدم که شاعر صاحب دیوان است، گرفته ام. ایشان استاد قرآن و تجوید و حسن خط من بودند.
مدرک فراغت چهارده از رشتهی ریاضیات دارم و بنابر اشتیاق فراوان به شعر و ادب، چهارسال رشتهی زبان و ادبیات پارسی دری را نیز خواندم و مدرک کارشناسی آنرا به دست آوردم و سرانجام کارشناسی ارشدم(ماستری) را در رشتهی جامعه شناسی به پایان رسانیدم.
مدت بیست سال در معارف کشور معلم بودم و پنج سال را استاد زبان و ادبیات در دانشگاه.
در صدمین سالگرد استرداد استقلال کشور لقب “ماندگار معارف” را از طرف وزارت معارف دریافت کردم.
شعر، ورزش، موسیقی، کتاب، تدریس و همیشه دانشجو بودن را دوست دارم. عضو چند گروه فعال کتابخوانی “آنلاین” بوده و خوشبختانه دانشجوی ترم سوم دور کارشناسی در دانشگاه “آنلاین روشن افغانستان”. ثمرهی ازدواج من چهارفرزند، دو پسر و دو دختر بوده و ثمرهی کارهای هنری و ادبی ام هژده کتاب است که از آغاز کار سرودنم یعنی دههی ۹۰ به اینسو اقبال چاپ یافته اند:
۱. دریچهی امید /شعر
۲. درحسرت موج /شعر
۳. تنیده های خیال /شعر
۴. سرد است آفتاب /شعر
۵. فگاره های مرور /نثر
۶. معاصری از آن روزگاران/ زندگی نامهی جد امجدم محمد کبیر کبیری.
۷. گذر از وادی عشق/شعر
۸. در دامن خشکیدهی بهار/شعر
۹. خدای ققنوس/شعر
۱۰. بُت مست/شعر
۱۱. از تو آغاز شدم/شعر
۱۲. و این بار مرا چشمان تو زاد…/شعر
۱۳. تکه های دلتنگی / نثر
۱۴. دینِدل /شعر
۱۵. روح دریا/شعر
۱۶. شمس عشق/ شعر
۱۷. تکههای دلتنگی”۲”/ نثر
۱۸. آواز میکارم/ شعر
– نخستین روزهایی که به شعر و شاعری رو آوردید، به یاد تان میآید؟ چه حال و هوایی داشتید آن زمان؟
– گورستانی از آرزوهای مرده بودم، ملتهب، با چشمان بسته…و من به دوره گَرد سرگردانی میماندم که از ورود به این قلمرو ترسیده بود.
– در مورد آثار تان بگویید که چند اثر دارید و در چه زمینه هایی هستند؟
– هژده اثر چاپ شده دارم که چهار آن نثر استند، یکی آن زندگینامهی پدر بزرگم”محمد کبیر کبیری” و سه دیگرش نثرهای آهنگین و تکههای دلتنگی استند و باقی چهارده اثر همه شعر هستند که از زن، وطن، عشق و جنگ سخن میزنند.
– در چه حالاتی مینویسید، شما به سراغ نوشتن میروید، یا نوشتن سراغ شما میاید؟
– به سراغ نوشتن که هرگز برای خود من اتفاق نیفتاده و گاهی بر حسب نیاز هم اگر خواستیم محال بوده بنویسم و من ماندم و اینکه چه زمانی نوشتن به سراغ من بیاید. هرگز هم نمیشود گفت در نهایت اندوه یا شادی میشود نوشت، فقط اینقدر میدانم نوشتن شعر ارتباط مستقیم با قلب دارد و این کار، کاردل است و به دماغ ربطی ندارد، هرگاه دریای دل مواج شد احساس چنان طغیانگر میشود که دیگر تو پادشاه دریاستی و در زلال واژگان میبایست چنان خواننده را در اعماق اندیشه غرق کنی که هرگز آرزوی نجات ازین ورطه را بر سر نپروراند.
– شعر برای شما چه معنا دارد؟
– شعر یعنی یک قسمتی از زندگی را برای خود زیستن و در آن گریستن، خندیدن، عشق ورزیدن، رقصیدن و بلند بلند آهنگ دلخواهت را خواندن است، شعر ورزش روح است. من نمیتوانم شعر را معنا کنم چون آنچه که معنای همگانی دارد و خودش معناست همین شعر است که نمیشود معنا را معنا کرد چون شعر تفسیر جهان است و جهان تفسیرناپذیر است. شانهی یار، آغوش وفا و تنها کوه اعتماد و آیینهی درون توست و شعر اندیشه را اصلیترین گنجینه است که گاه در اوج جنون با تو یکجا میرقصد و گاه هم از شدت درد با تو یکجا همچون شعلهای سر کشیده و خاکستر میشود جدا از هر تعریفی من شعر را همانی میخوانم که وقتی دلتنگ میشوم بیمنت آغوش آرام بخشش را برایم باز میکند و مرا با جان و دل و تمام وجود میپذیرد خلاصه شعر آیینه احساس است و نمود دیگریست از “تو” و تولدیست دیگر …
– کمی در مورد محیط پرورش تان بگویید؛ کودکی، نوجوانی و خاطرات جوانی و رفتن به سمت شعر…
– در جنگ زاده شدم و آمدنم به این دنیا را خانوادهام استقبال قشنگی داشتند چون پنج سال تمام در آن خانواده طفل کوچکی نبوده، طفولیت خوبی داشتم، باغچهی قشنگ حویلی ما که بهشت روی زمینم است و با داشتنش هیچ کودکی آرزوی تفریحگاه و پارک رفتن نمیکند ویژه وقتی خانوادهی بزرگ چند فامیلی باشد و همبازیهایت زیاد باشند و حوض آببازی باشد و یک«بایسکلک» هم داشته باشی و از درختهای آلوبالوی این باغچه، گوشواره بهگوشهایت بیاویزی و با شاتوتش لبانت را سرخ و دستانت را حنا کنی و در کنار مادر بزرگ صبحها بیخِ بتههای بانجانرومی را خیشاوه کنی و هر روز پدرت برای معلمت یک گل مخملی سرخ و یکی سفید قیچی کند و خارش را بردارد و مقالهای را که برایت نوشته تکرار بخواند…
نوجوانی را تمام با خاک و خون جنگ و بدبختی گذراندم در جنگهای تنظیمی، و تا آمدن گروه طالبان(بار اول) و بستهشدن مکاتب و رفتنم به خانهی بخت..
از رفتنم به سمت شعر بگویم، از صنف هفت کمکم مینوشتم اما خوب نی، در صنف نهم جدیتر نوشتم اما شعرهایم را که داستانش طویل است جرات نشان دادن به هیچکس نداشتم و اولین بار که مادر دو طفل و معلم بودم و دانشجوی سال دوم در رشتهی ریاضیات، شعری برای معلم نوشتم و آن در کتابی «دیوه معرفت» چاپ شد و در چند روزنامه استقبال شد، بعد شروع کردم و نوشتن و جراتش را استاد من- پدر جانم برایم داد و تا امروز هم شعرهایم را اصلاح میکند.
– عشق از نظر هرکسی معنای متفاوت دارد، از نظر شما؟
– آنچه جهان را زیستنی و زندگی را زیبا و معنا دار میسازد عشق است، وقتی برای با خیال او بودن میخواهی ساعت زمان را زیر خاک کنی تا آمد و شدِ شب و روز را نداند و میخواهی زمان در قاب خیالات تو جا شود… وقتی عشق را میپذیری همه پدیدهها از زشت بودن دور و چشمها جز زیبایی هیچ نمیبینند زیبایی در وجود همه چیز آشکارا میشود و تو برای خودت عزیزترین و دوست داشتنی میشوی چنانیکه همه را دوست میداری… عشق رقص است در میانهی آتش بر لبهی تیغ و سماع است در حصار شمشیر…
آنانی که دلیل آفرینش هستی و خود را ندانستند و عشق را نپذیرفتند، و همه را در معرض اثرات سو و منفی خویش دلزده و سرگردان میکنند، ایشان هیچ در سینه ندارند، دل و دماغ و کف دستشان تهیست، و لبریز از نفرت.
دریای گدازههای سرزمین عشق، یگانه جریانیست که میتوان، آتشنشینی کرد با آن و تاب آورد هر مشکلی را در سرداب این عشق شیرین، این مرهم زخمهای زندگی که جهانی امن و جاودانهی سحرانگیز است.
عشق نقطهی بزرگ و داغِ جهانِ وجود است و رمز هر موفقیتیست در درون آدمی.
عشق در وجود انسانها تولد میشود، نه ایجاد…
در لایههای ابهام، گنگ و پنهان میمانَّد، ماهرانه تنظیم گرمای خویش را در تاروپود وجود تقلا میکند و شکل میگیرد، درست آنگاه که حس میکنی و قصد فرار از آن داری، آغاز میشود و طوفان بزرگی اتفاق میافتد که ترا در درون خودش بلعیده، یگانه تاریخ هستی را در دلت رقم میزند.
آنجا که مذاب آتشفشان با آب دریا مخلوط و اژدهای دلتنگی را میآفریند، آغاز میشوی، برای رفتن به ره کمال و پخته شدن و سوختنت درین بنبست تا خاکستر شدنت رنگ میگیرد…
خزندگان بیعاطفه نیز در ساحل آرامشت خستگی را تجربه کرده، ترا به ترک این جزیره میخوانند، اینجا تو همه را و همهچیز را درک میکنی، حتا ریزش یک برگ از درخت را درد میکشی، دوست میداری و آشنا میشوی با دردها و حس میکنی دلتنگیهای دریا را و تصادمشان با سنگها را، نامهربانیهای آبها و قیامتِ سرکوبیدنشان بر سنگها را زخم برمیداری. سرد شدنها، سکون، خشم امواج، بیاعتناییها و بیپروایی و حتا خموشیِ پختگان را درمییابی… ترک عشق و نپذیرفتنش جریان زندگیای آبهای حیات را راکد و مرداب میسازد.
ویرانکدهی دل را گنجینهای باید. عشق را مقدس پنداشتن کار توست، آنجا که هوس را راهی نیست تا از قداست آن کاسته بیهوده بخوانیاش. قلبت را گنجگاه هستیات بنمای، سلطنت کن بر همهیآرزوهایت و فتح کن قلمرو آرزوهای نارسیده را..
عشق عصاست، معنا بخش و رهنماست، حریفیست که ترا برای رسیدن به هر هدفی تحریک میکند…زندگی به کوسهی غولپیکری میماند، آنگهی را که از عشق تهیست و هرمشکلی در آن ، فرود آمدن دندانهای این کوسه را درد میرساند
گرنکردی گذر ز وادی عشق
هیچگاهی به معرفت نرسی
آنچه مبنای عالم هستیست
عشق یعنی بلوغ هر مستیست
– در شعر چه میخواهید به مخاطب بگویید؟
همیشه سعی داشتیم شعرمپیام آور باشد جز در بعضی از عاشقانهها که نمیدانستیم کجای زمین و آسمانم و چی مینویسم…
– فهرست آثار تان طولانی است که نشان میدهد پرکار هستید، این همه انرژی را از کجا میگیرید؟
– عشق به من این انرژی را بخشیده و در کنارش نداشتههایم استند که با تمام منفی بودن در قالب مثبتها از آن کار میگیرم.
برای لحظاتی که نداشتم مینویسم
تا لحظاتی را که نخواهم داشت زندگی کنم…
– با نقد چطورین و آیا تا حالا آثار تان مورد نقد قرار گرفته؟
در افغانستان متاسفانه نقد وجود نداشته از وقتی من نوشتهام و برای نوشتههایم خواستار نقد بوده ام، منتقد ادبی دستگیرم نشده، با آنهم دو اثرم “در حسرت موج” و ” سرد است آفتاب” نقد و رونمایی شدند و منجر به این شد که هرگز به نوشتههایم خیانت نکنم تا در معرض نقد و رونمایی بگذارم شان، چون یک نمایشی بیش نبوده و هست که حتی کاغذ آن نقدها، با التماسی که کردم هم به دسترسم قرار نگرفت و خوب است ندانید چه…
– ازکدام شاعران متاثر هستید؟
– مشخص نمیتوانم بگویم که هرکدام از شاعران چه حضرت مولانا، فروغ، محمد کبیر کبیری، بیدل، اقبال لاهوری، غاده، خیام ، نزار، سپهری، خلیلی و عاصی و …
نمیشود انکار کرد از تاثیرپذیری هریک شان که با کلام شان ما را به مهمانی دنیای حکمت و خیالات و اندیشه و احساس شان برده و میبرند، هرکدام یک مکتب استند و در ذات خود یک عالم جداگانه …
به تصدیق حرف ایمانوئل کانت فیلسوف و سرشناس آلمانی:«راستی را، که زیر آسمان کبود خیلی چیزها تازگی ندارد، تازگی اگر است از آن لباس تازهیی است که بر پیکر اندیشههای کهن میپوشانیم.»
– شما از آموزگاران با پیشینه هستید، کمی از آموزگاری تان بگویید که از کجا شروع کردید و بودن با دانش آموزان و مکتب، چه حسی داشت؟
– چه سوال قشنگی، از کجا شروع کردم؟ از آنروزهایی که دو سال را در جنگهای تنظیمی مکتبها خانهی مهاجرین بودند و فقط در امتحانات برای ارتقای صنف میرفتیم و بدینترتیب صنف هفت و هشت را ناخوانده صنف نهم شدیم و چون همه مهاجر شده بودند تعداد ما بسیار کم بود و دو صنف بودیم، بیشتر معلمین ما درس نمیدادند و میگفتند از زبان مهری خوب میتوانید یاد بگیرید و صنف را به من رها میکردند، اولین جرقهها آنجا روشن شد در من که معلم خوب چگونه باید باشد و اولین شکایت و درد دلم را در چنین شرایط و نبود تدریس درست نوشتم و پدر جانم که هیات تحریر چندین روزنامه بود چاپ و نشر کرده و من هم آنرا روی میز مدیر گذاشتم ، گویی اعلان جنگ با معلمینم کرده باشم، و این شروع افسردگی بود و اولینبار با اضطراب آشنا شدم و آنچه با من شد را بسیار درد کشیدم، از آنروز با آنکه علاقه به دکتری داشتم لیکن در درونم یکی بود که میگفت باید نشان بدهی معلم خوب یعنی کی، اما نمیدانستم بیست سال معلمی را عاشقانه و جانبازانه با تمام وجود سپری خواهم کرد و مکتب و دانش آموزانم می شوند تمام زندگیام.
– چه خاطرات خوش و ناخوشی از دوران آموزگاری تان دارید؟
– خاطرات زیاد هست، و اما در نخست از خاطرات خوش بگویم، اینکه ” لقب ماندگار معارف” در میان هزاران هزار معلم برای من از سوی وزیر معارف وقت در صدمین سالگرد استقلال کشور عطا گردید.
برخورد و استقبال گرم و غیر قابل وصف دانش آموزانم ، لطف و مهربانی کارگران مکتب، ساعات درسی که دانشآموزان هرگز نمیخواستند ختم شود، شور و ذوق رفتنم به سوی مکتب و برگشتنم با هزاران خاطره از لحظات قشنگ آن روز و پرواز من به فرا آسمانهای خیال و شادمانی…
خاطرات ناخوش، در دور و زمان هر مدیری نقطه و هدف قابل تمرکز برای سرکوب کردن اولین فرد من میبودم و هر کدام مرا رقیب خود میدانستند جز دو مدیر که آنها در طول بیست سال معلمی من بهترینها بودند و اما هر کدام تا دوسال با ما بودند و بس…
نمیشود همه خاطرات را اینجا نوشت چون کتاب هزار صفحهای هم تاب نمیآورد.
– الگوی زندگی تان کی است؟
– در مهربانی و وقار مادر جان و پدرجانم.
در سرسختی، تمام زنان محروم جهان. در تلاش و رسیدن به موفقیت، همه بزرگانی که آرزو کردند و سرانجام رسیدند.
– دیدگاه تان در مورد جریان شعری امروز افغانستان چه است و اگر نقدی داشته باشید؟
نقدکه هرگز ندارم، درچنین اوضاعی که جهان دارد و هنوز هم صدای احساس و اندیشه میتپد باید به معرفی گرفت تا تاختنهای فاخرانه که به مثابهی جهلِ تفنگ بر دستان است، ادیبان را باورخوش و اخلاق والا در جهان بینی وسیع میباییست، نه کوچک ساختن دیگران…
از جریان شعر امروز گفتید؛ نظر شخصی خودم با آنکه صاحبنظر نیستم ولی در حد دانش اندک من چنین است که عقبگشتی وجود ندارد و هرچه است به ظاهر امر است ولی در عمق و ریشه پایهی کهنسالی هر پدیدهیی را
از عمر تجربهها میگیرند و این یعنی علامت خوب و مثبت بودن …
تا نفس است و این روح در قفس
تا امواج احساس است و دریای پرهیاهوی درد
و تا فرش زمین است و عرش بلند
شعر است جاودانه
و ادبیات است همانگونه قشنگ.
حرف و سخنی اگر ناگفته مانده باشد؟!
– همه خوب اند، بد وجود ندارد، نباید از هیچ چیز و هیچکس متنفر بود، برای زیستن تنها مهربانی و صداقت کافیست و دوست داشتن خود، ولو که هیچکس با ما صادق نباشد و دوست ما نداشته باشد.
– سه شعر تان را که بیشتر دوست دارید.
– بفرمایید:
شبها پشت دَر خیال
یک دسته گُل میگذاشت
تا مرا ببیند
و من در آغوش این گلها
آرام میخوابیدم
آنشب که نیم ساعتی، خواب مرا ربود
تا چشم باز کردم از او و گلها خبری نبود
نوحوار با کشتی درد بیدار ماندم
وقتی در روشنایی آفتاب به موهایم دیدم
ماش و برنج شده بودند
و من هرگز باور نداشتم زنی که در یک شب
هزار سال عمر کرده باشد
هنوز هم رشتههای سیاه مو
بر سرش باشد…
****
سرخ خواهم پوشید
تا رنگ دلت را بنوازم
در میان هرچه سیاهیست و ویرانی
کافیست بر میزِ بیمارِ کاغذهای تاریخِ سیاه دلم
دستهی لبخند بیاوری
آرامش بکاری
و لحظهای برتشنگی چشمانم
عاشقانهی آب نگاهت را بباری
مهرنامهی تو را
جزوهی درسی تمام دانشگاههای دنیا
خواهم نوشت…
*****
آنگاهی را که پلنگ حسرت
گلویم را میگیرد
خونِ تحملم تمام میشود
کفتارهای خاطرات
هریک سهم خودشان را میبرند
و کرگسان آخرین پارههای امید را…
واماندهی روح
تاراج دل را میکوبد به سنگها
هیچ زنجیری نیست برای بستنش
آه…
چه اندازه میسوزد دل من
برای “آنی” که این روح سرگردان را
در او بدمند
ایکاش!…
ایکاش روح را هم دریده بودی
ای آتشین حسرت ناتمام…










